ش مثل شعر

دسامبر 25, 2007 با سارا

ادبیات شاخه جدا نشدنی زندگیه منه..مامانم می گه از 4 سالگی   بابا برام کیهان بچه ها می خرید و من از همون روزها عاشق شعر هاش بودم و چندین بار از مامان می خواستم تا شعراشو برام بخونه..از وقتی یادم می یاد شعر گفتم البته اون اولها شعر هام در حد “مادر خوب و نازم لالایی بخون بخوابم” بود ولی از دوران دبیرستان که با انجمن شعر شهرمون آشنا شدم شعر هام یه شکل جدید پیدا کرد..حالا اما اون تراوشات غلیظ و پر حس تو گیر و دار و درس و زندگی و این دنیای سیمانی کم رنگ شده حالا دیگه منم و یه دفتر شعر که تاریخ آخرین کارش واسه 3-4 سال پیشه!

2363071.jpg

شعر زیبایی روح و روان انسان رو به عالم نشون میده و خدا زیبا ترین شاعر دنیا!نمی دونم شما شعری که تو ریختن برگها از درختها نهفته است یا تو ریزش یکریز بارون یا تو شکوفه های تازه واشده و یا حتی تو بهمنی که از کوه پایین می یاد رو می شنوید یا نه؟!

یه شعر زیبا اون قدر منو به وجد می یاره که اشک توی چشمام حلقه می زنه..بابام میگه من شاعر نیستم و شعر ندانم..من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم!..

سین مثل سیب

دسامبر 14, 2007 با سارا

سیبی که در نگاه تو می چرخد    آدم را وسوسه می کند

قبل از کلاس اول دوستش داشتم.از اون موقع که دختر کوچولوی تو تلوزیون می خوند:سیب میوه بهشته…

همیشه و تو هر فصلی میوه دایم یخچال ما بود و همه می دونستند که من عاشق گاز زدن سیب سرخ و آبدارم اون قدر که وقتی دو سال دندونام ارتودنسی بود حسرت سیب گازیدن بدجوری آزارم میداد…

وقتی کلاس اول شدم فهمیدم که:

سارا سبد دارد… سارا در سبد سیب دارد

و این شد قصه سیب و سارا.فهمیدم که سیب همون میوه ممنوعه ایه که آدم رو از بهشت روند و فهمیدم که عشق یعنی حوا یعنی سیب یعنی گناه…

“مرد هوس میوه ممنوعه داشت و زن به خاطر عشق مجرم شناخته شد”

سیبستان رو به خاطر اعتقادی که به عشق دارم شروع کردم .به خاطر پاکی و زلالی سیب..به خاطر پیوندی که احساس می کنم بین سیب و سارا وجود داره.

اگه مادربزرگ عاشق پیشه ما اون میوه بهشتی رو به شوهر مرددش نمی داد آیا امروز چیزی به اسم عشق رو می شناختیم..پس سیب یعنی عشق پس:

حیف است سیب را نچیده بمیریم…

ژ مثل ژولی پولی!!

دسامبر 10, 2007 با سارا

یه همدانشکده ای دارم که بهش میگیم سیا هپل !نه اینکه همیشه هپل باشه نه!ولی وقتی ترم اول اومدیم دانشکده یه موهای شلخته ای داشت که نگو!راستش من خیلی وقتها از آدمهای شلخته خوشم میاد…خودم هم بعضی وقتها مخصوصا صبح هایی که امتحان دارم شلخته و ژولی پولی میرم دانشکده!مامانم هم همیشه از این اخلاق نا متعادلم عصبی میشه!

pesar1.jpg

راستش بعضی آدما خیلی به ست بودن لباسهاشون یا خط اتوی شلوارشون حساسند ولی بعضی ها در عین شلختگی جذاب و شیک به نظر میان ..الان هم که دور دور شلختگیه مخصوصا تو تیپ پسرها با اون شلوارای پاره و از کمر افتاده و بلوزهای چروک  با رنگهای کثیف!

با این همه هنوز هم مرتب و اتو کشیده بودن تو بعضی جاها ضروریه..و هنوز اکثر آدما مرتب بودن رو به ژولی پولی بودن ترجیح میدن!

ز مثل زينب

دسامبر 1, 2007 با سارا

يادمه همين چند پست پيش راجع به همه دوستام يه چيزايي نوشتم اما امروز مي خوام راجع به يه دوست بنويسم كه شايد در ظاهر هيچ شباهت و سنخيتي با من نداره اما اونقدر به روحم نزديكه كه مي تونم بگم بهترين دوست زندگيمه(البته بقيه دوستام شاكي نشنا!!)زينب رو بيشتر از 4سال پيش پيدا كردم شايد اون اوايل واسم فرقي نمي كرد اما الان اون قدر تو لحظه هاي سخت كمكم كرده كه ديگه نتونم بي خيال باشم..اون تنها كسي بود كه همه اشتباهاتم رو ديد و باز فراموش نكرد كه من بد نيستم..تنها كسي كه براي عشقي كه تو قلبم داشتم همدردي كرد واشك ريخت…اون همون كسيه كه من دوست دارم باشم..كسي كه همه دوستش دارند به خاطر سكوتش و ناراحت نشدنش از هر كار و حرفي و من دوستش دارم به خاطر حرفاش و از اين كه گاهي بد جوري از دستم ناراحت ميشه!زينب دوست صميميه منه و من دوست صميميش نيستم …اينم يه نوعشه ديگه، من مي خوام اون منو با بقيه متفاوت بدونه ولي اون ميگه همه واسه من يه جورند!!شايد واسه همينه كه مي خوام بيشتر شبيهش بشم و به حرفاش گوش بدم تا شايد سال ديگه اين موقع كه احتمالا ديگه با هم نيستيم فراموشم نكنه…د مثل دوست ز مثل زيزي!!

logo_1.jpg

ر مثل ریاضی

نوامبر 26, 2007 با سارا

خوب هر کسی یه چیزی دوست داره!یکی عاشق نقاشیه،یکی به موسیقی علاقه داره،یکی 5 سال پشت کنکور می مونه تا پزشکی قبول شه یکی هم مثل من سالهاست خودشو درگیر چیزی به اسم ریاضی کرده،نمی دونم چه رابطه ای بین ریاضی و ادبیات وجود داره؟ولی من میدونم که یه ربطی هست که خیلی از بچه های درگیر ریاضی به ادبیات هم علاقه دارند.البته من وقتی وارد رشته برق شدم تصورم بر این بود که تقریبا ار دست ریاضی راحت شدم و مباحث شیرین فیزیک رو باید دنبالم کنم اما حالا میدونم که بعد از رشته ریاضی محض و کاربردی بیشترین حجم مباحث ریاضی رو تو رشته های دانشگاهی داره!

میدونید من بین تعاریف ریاضی از انتگرال متنفرم(البته من هندسه رو کلا بیخیال شدم!!)و از مفهوم قدر مطلق خیلی خوشم می یاد…اعداد منفی رو بیشتر از اعداد مثبت دوست دارم چون اکثر آدمها ازشون بدشون میاد و من دلم واسشون می سوزه….با دنیای اعداد مختلط هم نتونستم خوب ارتباط بر قرار کنم!!

یاد اون متنی که بچه ها دوران دبیرستان تو دفتر خاطرات همدیگه می نوشتند افتادم که:بیایند لبخندها مونو جمع کنیم،غمها مون رو کم کنیم،خنده ها رو ضرب و شادی ها رو تقسیم کنیم…

منم می گم که:بیایند همه حوادث و حرفها و حدیثها رو توی قدر مطلق بذاریم…به همه چیز مثبت نگاه کنیم.

ذ مثل ذوق

نوامبر 17, 2007 با سارا

بعد از یه غیبت تقریبا طولانی با یه عالمه خستگی اومدم یه گاز محکم به سیب سرخ وبلاگم بزنم!نمی دونم چرا دیگه هیچ ذوقی واسه نوشتن ندارم…شاید به خاطر خستگی درس خوندن و گند زدن به آزموناست یا شاید به خاطر اوضاع بد احساسیم تو این روزهاست..راستش مرگ قیصر امین پور هم بدجوری دلتنگم کرد.اما این روزها باز سر ذوق اومدم و یه چیز هایی شبیه شعر می نویسم..اصلا من از اول هم با قلم بهتر ارتباط برقرار می کردم تا keyboard!

این روزها همیشه خستم از صبح تا شب دانشکده و کتابخونم..یک ماهه خونه نرفتم و دلم بدجوری واسه مامان و باباو سینا تنگ شده..تازه دیشب عروسی پسر عمه ام هم بود که به خاطر آزمون و میان ترم امروز نتونستم برم

در کنار همه اینااحساساتمه که مرتب جریحه دار میشه واراده ضعیفمه که هیچ وقت نتونسته قلبمو کنترل کنه …به نظر شما دیگه از اون سارایی که واسه یه عروسک از ذوق می مرد چیزی باقی میمونه؟واسه همینه که این روزها از دست همه ناراحت می شم وچشام پر اشک میشه…مخصوصا از دست خودم که نمی تونه به زندگیه ساده و بی دغدغه دلخوش باشه و همیشه دنبال تجربه های جدیدیه!!

د مثل دوست

اکتبر 18, 2007 با سارا
همیشه دلم دنبال دوست های خوب بود دوستهایی که بشه سالهای سال بهشون تکیه کرد..از خوش شانسیمه یا از لطف خدا نمی دونم؛ اما تو همه دوران زندگیم دوستهای صمیمی خوبی داشتم..
اولین دوست صمیمیم که به معنای واقعی جفت بودیم اسمش نسترن بود .که سوم دبستان از تهران اومده بود شمال و من باهاش صمیمی شدم الانم دورادور خبرش رو دارم و سالی یه بار روز عاشورا تو امامزاده محله قدیمیمون می بینمش.بعدیش اسمش عاطفه بود که پنجم دبستان باهاش آشنا شدم و الان پزشکی می خونه…اول راهنمایی اولین گروه دوستی رو پیدا کردم..من و آزاده و پونه..این گروه پر از فراز و نشیب بود با یه عالمه خلاف و ثواب و دوران جالب نوجوونی این دوستی تا همین الان ادامه داره با یک هزار تغییر و تحول .مثلا ازدواج و بچه دار شدن پونه یا فوت مامان آزاده.
دلم نمی یاد از دوست عاشق پیشه و بی معرفتم سایه یادی نکنم!!

و اما دوران دانشجویی پر بود از دوستهای مختلف..یه گروه 10,12 نفره با یه صمیمیت جالب که روزهای سخت غربت در کنارشون شیرین شده
اما قصه تلخ زندگی من دوستی با جنس مخالفه که هیچ وقت خوب نبوده و مثل یه بختک رو زندگیم مونده..ولی مهم نیست تا اون دوست اعظم رو دارم غم ندارم…به امید اینکه دیگران هم بتونند از من به عنوان یه دوست خوب اسم ببرند…

خ مثل خدا

اکتبر 16, 2007 با سارا

تو روزهای پر از خستگی و تنهایی و اعصاب خوردی خدا خواست و یه سفر غیر منتظره به مشهد پیش اومد…با همه فشار درس و کلاس و آزمون هفته دیگه با کله دعوت بابا و مامان رو پذیرفتم.هیچ چیز این سفر خوب نبود .نه همسفر ها نه راه و نه هیچ چیز دیگه…اما لحظه ای که وارد زیرزمین حرم شدم و دستامو گرفتم به ضریح و کم کم نزدیک شدم و سر آخر چسبیدم بهش به یه آرامش بی نهایت رسیدم .مثل خواب یه بچه وقتی داره تو بغل مادرش شیر می خوره…

خدا یه حس غریبه…یه حس که برای من کاملا اثبات شده است.به خاطر خانواده مسلمونم نیست که مسلمونم..به خاطره لحظه های عجیبیه که خدا اجازه داده تجربه کنم وبا تموم وجودم باورش کنم.

  

چند شب پیش خواب دیدم تنها نشستم

روی زمین نه به خدا بالا نشستم

اون جا هوا گرم بود و بدون پاییز

انگار که من بهارمو اونجا نشستم

بین گلای نسترن پونه و نرگس

بین تموم زیباها زیبا نشستم

پاک نبودم نمی دونم چرا اونجا

مثل ستاره میون پاکا نشستم

خاطره های رویا از یادم نمیره

اون شب که من تو چشمای خدا نشستم…

ح مثل حاجت

اکتبر 6, 2007 با سارا

 

 

وقتی دوم راهنمایی بودم شروع کردم به نماز خوندن .بابا و مامانم خیلی حال میکردن .کم کم به شدت مذهبی شدم وسعی میکردم همه کارهای روزانم رو یه جورایی طبق اصول انجام بدم.یه دوستی هم داشتم که البته هنوزم دارم به اسم آزاده که پایه همه مسجد رفتنا و دعا خوندنام بود…مخصوصا شبهای قدر هر سال میرفتیم مسجدو چه حالی داشتیم.من که این قدر گریه میکردم به حال غش می افتادم اما اون حتی یه قطره اشگ هم نمی ریخت فقط به یه نقطه خیره میشد.

 

امسال بعد از 4 سال که تو این شهر دارم زندگی دانشجویی می کنم واسه اولین بار رفتم مسجد اونم شب قدر..حال خوشی بود.امسال خیلی آلوده بودم.خیلی آلوده تر از اون سالها که با آزاده می رفتم مسجد..ولی نمیدونم چرا مثل اون سالها نمی تونستم بگم:الهی العفو…!!امسال یه حاجت بزرگ داشتم که قبولیم تو کنکوره..و دعا واسه رفع مشکلی که واسه بابا پیش اومده.

امیدوارم سال دیگه شب قدر شادتر از امسال باشم…امیدوارم قدر لحظه ها رو بیشتر بدونم..امیدوارم حاجت روا بشم…هم من هم تو…

راستی اون شب بیشتر از همیشه به ستارالعیوب بودن خدا فکر می کردم که اگه این صفت زیبا رو نداشت چطور رومون می شد تو چشمهای هم نگاه کنیم؟؟!!

چ مثل چشم

اکتبر 2, 2007 با سارا

 

چشمها را باید شست ..جور دیگر باید دید

 اگه بتونیم یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم دو تا احتمال داره :ممکنه همه زشتی ها نابود بشند ..ممکنه همه زیبایی ها نابود بشند
این بستگی به نگاهی داره که الان به دنیای اطرافت داری.من که آدم خوشبینی هستم..به نظرم دنیا خیلی هم زشت نیست..بستگی به چشمامون داره دیگه!به آینه نگاه کن اگه خوشبین باشی دماغت خیلی هم بزرگ نیست ولی اگه بدبین باشی باید در اولین فرصت بینی گرامی رو بسپری به تیغ جراحی..دنیا هم همین جوریه..اگه با چشمهای بدبین و بد خواه نگاش کنی تبدیل به یه دماغ گنده میشه که هیچ جراحی از پس زیبا کردنش بر نمیاد
شازده کوچولو روکه میشناسی..اون از روباهی که اهلیش کرده بود یاد گرفت که:چشم سر کوره..نهاد وگوهر رو چشم سر نمیبینه
یه عینک خوشگل واسه چشم دلت بخر .ببین دنیا چقدر زیبا میشه!با خودم بودم تو به دل نگیر!!