<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای سين مثل سيب</title>
	<atom:link href="http://sibestan.wordpress.com/comments/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sibestan.wordpress.com</link>
	<description>وقتي به سراغم مي آيي؛لبخند بزن!!</description>
	<lastBuildDate>Thu, 24 Sep 2009 08:58:14 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای سین مثل سیب با pary</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/2007/12/14/%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%db%8c%d8%a8/#comment-143</link>
		<dc:creator>pary</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 08:58:14 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sibestan.wordpress.com/2007/12/14/%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%db%8c%d8%a8/#comment-143</guid>
		<description>vaghean webe jalebo bahali dari va malome khodetam roohe latifi dari harfat khodemonio ghashangan  movafagh bashi khanoomi</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>vaghean webe jalebo bahali dari va malome khodetam roohe latifi dari harfat khodemonio ghashangan  movafagh bashi khanoomi</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای ع مثل عشق با dara</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/2008/03/06/%d8%b9-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b9%d8%b4%d9%82/#comment-142</link>
		<dc:creator>dara</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 12:55:39 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sibestan.wordpress.com/?p=46#comment-142</guid>
		<description>salam sara!
tarife kheili zibai az eshgh kardi , man k az tarifet khosham umad. inike digaran ghabul konan ya nakonan b tajrobe didgah va ghoveye takhayoleshun bastegi dare!! man vali ba tarifet movafegham!!!! movafagh bashi sara khanum.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>salam sara!<br />
tarife kheili zibai az eshgh kardi , man k az tarifet khosham umad. inike digaran ghabul konan ya nakonan b tajrobe didgah va ghoveye takhayoleshun bastegi dare!! man vali ba tarifet movafegham!!!! movafagh bashi sara khanum.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای درباره ي من و سيب با mori  barati</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/about/#comment-141</link>
		<dc:creator>mori  barati</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 15:29:32 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">#comment-141</guid>
		<description>سلام به قول ما مشهدی ها دم گرم ما رو از این رو به اون رو کردی مو  با خوندن مطالبت از ایرو به او رو شد (آبجی باید با لحجه مشهدی بخنی) نه دور از شوخی میگم واقعا سایتتون  خیلی جالبه (حال کردم) بای .....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام به قول ما مشهدی ها دم گرم ما رو از این رو به اون رو کردی مو  با خوندن مطالبت از ایرو به او رو شد (آبجی باید با لحجه مشهدی بخنی) نه دور از شوخی میگم واقعا سایتتون  خیلی جالبه (حال کردم) بای &#8230;..</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای ض مثل ضعیفه با نیما عصار</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/2008/01/30/%d8%b6-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b6%d8%b9%db%8c%d9%81%d9%87/#comment-140</link>
		<dc:creator>نیما عصار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 07:05:12 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sibestan.wordpress.com/?p=43#comment-140</guid>
		<description>شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها : ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار

جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:

مامان دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:</p>
<p>او با خط بچگانه نوشته بود:</p>
<p>کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار</p>
<p>مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار</p>
<p>بیرون بردن زباله ها : ۲دلار</p>
<p>نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار</p>
<p>جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار</p>
<p>مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:</p>
<p>بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ</p>
<p>بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ</p>
<p>بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ</p>
<p>بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ</p>
<p>و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:</p>
<p>مامان دوستت دارم</p>
<p>آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای ع مثل عشق با نیما عصار</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/2008/03/06/%d8%b9-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b9%d8%b4%d9%82/#comment-139</link>
		<dc:creator>نیما عصار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 04:28:17 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sibestan.wordpress.com/?p=46#comment-139</guid>
		<description>این داستان هم میتونه عشق و دوست داشتن رو نشون بده

نام داستان: ‌‌آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد .

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این داستان هم میتونه عشق و دوست داشتن رو نشون بده</p>
<p>نام داستان: ‌‌آن سوي پنجره</p>
<p>در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .</p>
<p>هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .</p>
<p>مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد .</p>
<p>يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .</p>
<p>مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .</p>
<p>آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .</p>
<p>هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد</p>
<p>مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟</p>
<p>پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای ع مثل عشق با نیما عصار</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/2008/03/06/%d8%b9-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b9%d8%b4%d9%82/#comment-138</link>
		<dc:creator>نیما عصار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 04:21:57 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sibestan.wordpress.com/?p=46#comment-138</guid>
		<description>برای تمام دوستانی که نظر گذاشتن ارزومندم:

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دست کم يکي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان كه هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.

اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: اين مالِ من است.
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.

اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برابت آرزو کنم

بحرحال عشق خیلی وسیع و گستردست وهرکسی فراخور حال خودش ازش بهره میبره و حضشو میبره و به نظر من هر کس که به هر اندازه این عجیب ترین پدیده روزگار رو بفهمه  زندگیش مفهوم پیدا میکنه</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای تمام دوستانی که نظر گذاشتن ارزومندم:</p>
<p>اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،<br />
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،<br />
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،<br />
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.<br />
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،<br />
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.</p>
<p>برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،<br />
از جمله دوستان بد و ناپايدار،<br />
برخي نادوست، و برخي دوستدار<br />
که دست کم يکي در ميانشان<br />
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.</p>
<p>و چون زندگي بدين گونه است،<br />
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،<br />
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،<br />
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،<br />
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،<br />
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.</p>
<p>و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي<br />
نه خيلي غيرضروري،<br />
تا در لحظات سخت<br />
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است<br />
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.</p>
<p>همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي<br />
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند<br />
چون اين کارِ ساده اي است،<br />
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند<br />
و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.</p>
<p>و اميدوام اگر جوان كه هستي<br />
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي<br />
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي<br />
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي<br />
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد<br />
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.</p>
<p>اميدوارم سگي را نوازش کني<br />
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني<br />
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.<br />
چرا که به اين طريق<br />
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.</p>
<p>اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني<br />
هرچند خُرد بوده باشد<br />
و با روئيدنش همراه شوي<br />
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.</p>
<p>بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي<br />
زيرا در عمل به آن نيازمندي<br />
و براي اينکه سالي يک بار<br />
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: اين مالِ من است.<br />
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!</p>
<p>و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي<br />
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي<br />
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان<br />
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.</p>
<p>اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد<br />
ديگر چيزي ندارم برابت آرزو کنم</p>
<p>بحرحال عشق خیلی وسیع و گستردست وهرکسی فراخور حال خودش ازش بهره میبره و حضشو میبره و به نظر من هر کس که به هر اندازه این عجیب ترین پدیده روزگار رو بفهمه  زندگیش مفهوم پیدا میکنه</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای درباره ي من و سيب با نیما عصار</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/about/#comment-137</link>
		<dc:creator>نیما عصار</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 04:11:30 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">#comment-137</guid>
		<description>همین که سعی میکنی شاعرانه زندگی کنی  خودش یه موفقیت بزرگه 
متاسفانه زندگی ماشینی امروز و دچار روزمرگی شدن روح لطیف و حس خوشایند رو داشتن رو از ادم میگیره بحرحال  همیشه سبز باشی

بازکن پنجره را
و ببين پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوي خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسي تند و عميق 
بوي عطر گل ياس
وببين مرغک آزرده عشق
که حزين بود و نزار
با شکوفايي گلهاي بهار
شده سرمست غرور
ديگر آن سوزش سرماي زمستان 
نخورد بر بدن سبز درخت
يا که شلّاق خزان 
نکند غنچه ي گل را پرپر 
بازکن پنجره را. 
پرکن از رايحه و عطر بهار 
ريه ي خسته ز سوز و سرما
و ببين در همه جا 
فرشي از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختي که زسرما بدنش مي لرزيد
جامه ي سبز به تن کرده تنش گرم شده ست
پولکي را که سپيد است و قشنگ 
يا که زرد است و بنفش
دست خيّاط زمان 
روي اين جامه ي سبز
دانه دانه زده با زيبايي 
باز کن پنجره را</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همین که سعی میکنی شاعرانه زندگی کنی  خودش یه موفقیت بزرگه<br />
متاسفانه زندگی ماشینی امروز و دچار روزمرگی شدن روح لطیف و حس خوشایند رو داشتن رو از ادم میگیره بحرحال  همیشه سبز باشی</p>
<p>بازکن پنجره را<br />
و ببين پر زدن بلبل باغ<br />
که شده مست زبوي خوش و جان بخش بهار<br />
وبکش با نفسي تند و عميق<br />
بوي عطر گل ياس<br />
وببين مرغک آزرده عشق<br />
که حزين بود و نزار<br />
با شکوفايي گلهاي بهار<br />
شده سرمست غرور<br />
ديگر آن سوزش سرماي زمستان<br />
نخورد بر بدن سبز درخت<br />
يا که شلّاق خزان<br />
نکند غنچه ي گل را پرپر<br />
بازکن پنجره را.<br />
پرکن از رايحه و عطر بهار<br />
ريه ي خسته ز سوز و سرما<br />
و ببين در همه جا<br />
فرشي از سبزه وگل پهن شده ست<br />
تک درختي که زسرما بدنش مي لرزيد<br />
جامه ي سبز به تن کرده تنش گرم شده ست<br />
پولکي را که سپيد است و قشنگ<br />
يا که زرد است و بنفش<br />
دست خيّاط زمان<br />
روي اين جامه ي سبز<br />
دانه دانه زده با زيبايي<br />
باز کن پنجره را</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای درباره ي من و سيب با مسعود</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/about/#comment-136</link>
		<dc:creator>مسعود</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 04:54:57 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">#comment-136</guid>
		<description>سلام فرانك خانم 
من وقتي نظر شما را ميخوندم ياد اين شعر افتادم . اگه خواستين براتون حاضرم با قلم ني و مركب بنويسم و تقديم كنم .
گفت  آسان گير بر خود كارها  كز روي طبع ==== سخت مي گيرد  جهان بر مردمان سخت كوش</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام فرانك خانم<br />
من وقتي نظر شما را ميخوندم ياد اين شعر افتادم . اگه خواستين براتون حاضرم با قلم ني و مركب بنويسم و تقديم كنم .<br />
گفت  آسان گير بر خود كارها  كز روي طبع ==== سخت مي گيرد  جهان بر مردمان سخت كوش</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای درباره ي من و سيب با مسعود</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/about/#comment-135</link>
		<dc:creator>مسعود</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 04:49:02 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">#comment-135</guid>
		<description>دنبال يه شعر  در مورد سيب ميگشتم  تا با قلم ني بنويسم . به اينجا برخوردم /روحيه لطيف شما زيبا و قابل تحسين است /اگه مايل هستين و دوست دارين من اسم اين وبلاگ را براتون حاضرم با قلم ني بنويسم و تقديم كنم .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دنبال يه شعر  در مورد سيب ميگشتم  تا با قلم ني بنويسم . به اينجا برخوردم /روحيه لطيف شما زيبا و قابل تحسين است /اگه مايل هستين و دوست دارين من اسم اين وبلاگ را براتون حاضرم با قلم ني بنويسم و تقديم كنم .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای ش مثل شعر با سهراب</title>
		<link>http://sibestan.wordpress.com/2007/12/25/%d8%b4-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b4%d8%b9%d8%b1/#comment-134</link>
		<dc:creator>سهراب</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 10:59:40 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://sibestan.wordpress.com/2007/12/25/%d8%b4-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b4%d8%b9%d8%b1/#comment-134</guid>
		<description>سلام
جانا سخن از زبان ما مي گوئي.
ياد اون روزها بخير . پول توجيبي . لحظه شماري براي در آمدن كيهان بچه ها.
داستانهاي دلنشين و تكرار نشدني .روزهاي سرخوشي و فارغ. دوستيهاي خالصانه و بي ترديد.نقاشيهاي چشم نواز و ... سكه هاي خرد .و...
مسير مدرسه .كلاسهاي درس . كتابها. دوستان. معلمها. دفتر مشق. معلم فارسي. رازهاي نهفته در دل. خانواده .دور هم بودن. تلاش. غصه خوردنها. كارنامه قبولي.كلاس بندي. آينده.عشق....
و...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
جانا سخن از زبان ما مي گوئي.<br />
ياد اون روزها بخير . پول توجيبي . لحظه شماري براي در آمدن كيهان بچه ها.<br />
داستانهاي دلنشين و تكرار نشدني .روزهاي سرخوشي و فارغ. دوستيهاي خالصانه و بي ترديد.نقاشيهاي چشم نواز و &#8230; سكه هاي خرد .و&#8230;<br />
مسير مدرسه .كلاسهاي درس . كتابها. دوستان. معلمها. دفتر مشق. معلم فارسي. رازهاي نهفته در دل. خانواده .دور هم بودن. تلاش. غصه خوردنها. كارنامه قبولي.كلاس بندي. آينده.عشق&#8230;.<br />
و&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
