Archive for the ‘فرهنگي’ Category
می 17, 2008
وقتی منتظر چیزی یا کسی یا اتفاقی هستی ثانیه ها خیلی آزار دهنده می شند…روزهایی که گذشت فقط گذشت و چه خوب که گذشت..چیزی میان من و زندگی و شادی فاصله انداخت.اما حالا آرومم یا قراره که آروم باشم..قراره که بی قرار نباشم.قرار ه به قول و قرار هایی که با خودم و خدا گذاشتم عمل کنم…شاید دلم قرار بگیره
مامان و بابا رفتند سفر.جواب کنکور یکی دو روز دیگه میاد..مهلت تحویل پروژه ام داره تموم میشه..حالا تو بگو من چطور بی قرار نباشم؟

قرار بی قراریم!قرار بود مرا میان های و هوی دردها میان سیل اشکها به دست بی دریغ خود سکون دهی!قرارمانز خاطرت نرفته است؟…خدا رو شکر!
ارسال شده در دل نوشته ها, فرهنگي | 1 نظر »
آوریل 23, 2008
توی پارک یا کنار خیابون…موهای بلوند یا صورتی یا بنفش..چشمهایی که دو دو می زنه و همه جا رو می پاد!یه لبخند زننده با دندونای زرد و سیگار لای انگشت وناخن های مصنوعی…به چشم همه یه گرگ گرسنه به دنبال یه قربانی جدید..به چشم خودش دنبال مشتری…همه که عین هم کاسبی نمی کنند!!جوونا کم پول می دن اما مسن ها کیسه رو شل می کنند .درسته که وحشی و بو گندو اند اما دیگه به این خاطرات تکاری عادت کرده.اوایل خیلی به اتفاقاتی که براش می افتاد فکر می کرد…به اون لحظه های عذاب آور به اون خنده های اجباری..حتی تا مدتها چهره آدمها از ذهنش بیرون نمی رفت..اما حالا همه مثل همند…با چشمهای گرسنه پر از عقده هایی که همه رو سر اون خالی می کنند…اما برای اون فقط جیب این آدمها مهمه..حالا دیگه به هر قیمتی راضیه چون دیگه قیمتی نداره..

آخر شب شاید ساعتی برای آرامش وجود داشته باشه..برای اینکه پسر 5سالشو از خونه همسایه بیاره…اون کلاه گیس مسخره رو از سرش برداره و صورتشو از زیر این همه رنگ و لعاب پاک کنه و بتونه فقط یه نظر خودشو،خود واقعی شو تو آینه ببینه…یادش بخیر اوایل هر شب که می اومد خونه تصمیم می گرفت از فردا سالم زندگی کنه اما حالا دیگه مدتهاست که چیزی به نام عذاب وجدان رو تجربه نکرده…اما هنوز هم شبها یه خواب های عجیبی میبینه…خواب یه خونه زیبا ویه مرد مهربون که پسرشو در اغوش گرقته و به چشماش خیره شده اما تو چشماش خبری از هوس نیست …تو چشماش یه چیز قشنگه.. یه چیز آرامش بخش..آرامش..آرامش..!!

ارسال شده در حقوق بانوان, درهم و بر هم, دل نوشته ها, فرهنگي | 6 Comments »
اکتبر 16, 2007
تو روزهای پر از خستگی و تنهایی و اعصاب خوردی خدا خواست و یه سفر غیر منتظره به مشهد پیش اومد…با همه فشار درس و کلاس و آزمون هفته دیگه با کله دعوت بابا و مامان رو پذیرفتم.هیچ چیز این سفر خوب نبود .نه همسفر ها نه راه و نه هیچ چیز دیگه…اما لحظه ای که وارد زیرزمین حرم شدم و دستامو گرفتم به ضریح و کم کم نزدیک شدم و سر آخر چسبیدم بهش به یه آرامش بی نهایت رسیدم .مثل خواب یه بچه وقتی داره تو بغل مادرش شیر می خوره…
خدا یه حس غریبه…یه حس که برای من کاملا اثبات شده است.به خاطر خانواده مسلمونم نیست که مسلمونم..به خاطره لحظه های عجیبیه که خدا اجازه داده تجربه کنم وبا تموم وجودم باورش کنم.
چند شب پیش خواب دیدم تنها نشستم
روی زمین نه به خدا بالا نشستم
اون جا هوا گرم بود و بدون پاییز
انگار که من بهارمو اونجا نشستم
بین گلای نسترن پونه و نرگس
بین تموم زیباها زیبا نشستم
پاک نبودم نمی دونم چرا اونجا
مثل ستاره میون پاکا نشستم
خاطره های رویا از یادم نمیره
اون شب که من تو چشمای خدا نشستم…
ارسال شده در دل نوشته ها, شعر نظم, فرهنگي | 2 Comments »
اکتبر 2, 2007

چشمها را باید شست ..جور دیگر باید دید
اگه بتونیم یه جور دیگه به دنیا نگاه کنیم دو تا احتمال داره :ممکنه همه زشتی ها نابود بشند ..ممکنه همه زیبایی ها نابود بشند
این بستگی به نگاهی داره که الان به دنیای اطرافت داری.من که آدم خوشبینی هستم..به نظرم دنیا خیلی هم زشت نیست..بستگی به چشمامون داره دیگه!به آینه نگاه کن اگه خوشبین باشی دماغت خیلی هم بزرگ نیست ولی اگه بدبین باشی باید در اولین فرصت بینی گرامی رو بسپری به تیغ جراحی..دنیا هم همین جوریه..اگه با چشمهای بدبین و بد خواه نگاش کنی تبدیل به یه دماغ گنده میشه که هیچ جراحی از پس زیبا کردنش بر نمیاد
شازده کوچولو روکه میشناسی..اون از روباهی که اهلیش کرده بود یاد گرفت که:چشم سر کوره..نهاد وگوهر رو چشم سر نمیبینه
یه عینک خوشگل واسه چشم دلت بخر .ببین دنیا چقدر زیبا میشه!با خودم بودم تو به دل نگیر!!
ارسال شده در اجتماعي, دل نوشته ها, فرهنگي | 1 نظر »