اکتبر 18, 2007
همیشه دلم دنبال دوست های خوب بود دوستهایی که بشه سالهای سال بهشون تکیه کرد..از خوش شانسیمه یا از لطف خدا نمی دونم؛ اما تو همه دوران زندگیم دوستهای صمیمی خوبی داشتم..
اولین دوست صمیمیم که به معنای واقعی جفت بودیم اسمش نسترن بود .که سوم دبستان از تهران اومده بود شمال و من باهاش صمیمی شدم الانم دورادور خبرش رو دارم و سالی یه بار روز عاشورا تو امامزاده محله قدیمیمون می بینمش.بعدیش اسمش عاطفه بود که پنجم دبستان باهاش آشنا شدم و الان پزشکی می خونه…اول راهنمایی اولین گروه دوستی رو پیدا کردم..من و آزاده و پونه..این گروه پر از فراز و نشیب بود با یه عالمه خلاف و ثواب و دوران جالب نوجوونی این دوستی تا همین الان ادامه داره با یک هزار تغییر و تحول .مثلا ازدواج و بچه دار شدن پونه یا فوت مامان آزاده.
دلم نمی یاد از دوست عاشق پیشه و بی معرفتم سایه یادی نکنم!!

و اما دوران دانشجویی پر بود از دوستهای مختلف..یه گروه 10,12 نفره با یه صمیمیت جالب که روزهای سخت غربت در کنارشون شیرین شده
اما قصه تلخ زندگی من دوستی با جنس مخالفه که هیچ وقت خوب نبوده و مثل یه بختک رو زندگیم مونده..ولی مهم نیست تا اون دوست اعظم رو دارم غم ندارم…به امید اینکه دیگران هم بتونند از من به عنوان یه دوست خوب اسم ببرند…

ارسال شده در اجتماعي, دل نوشته ها, روز نوشت, عكس و عكاسي | 3 نظرات »