Archive for the ‘شعر نظم’ Category

ک مثل کلاغ پر

ژوئن 3, 2008

کلاغ همان موقع که انگشت همه هم بازی ها بلند شد،پرید.

بعدش قد همه همبازی ها بلند شد

بعدش بعضی از همبازی ها مثل کلاغ پریدند

 

و من هنوز انگشت اشاره ام روی گل وسط قالی منتظرم

تا کسی بگوید :کلاغ

بگویم:پر

اما انگار همبازی ها بودند که یک صدا گفتند:سارا که پر نداره…!!

پس خیالات بود پروانه شدن!

کودکی ها بود که با کلاغ پر ،پرید!

ش مثل شعر

دسامبر 25, 2007

ادبیات شاخه جدا نشدنی زندگیه منه..مامانم می گه از 4 سالگی   بابا برام کیهان بچه ها می خرید و من از همون روزها عاشق شعر هاش بودم و چندین بار از مامان می خواستم تا شعراشو برام بخونه..از وقتی یادم می یاد شعر گفتم البته اون اولها شعر هام در حد “مادر خوب و نازم لالایی بخون بخوابم” بود ولی از دوران دبیرستان که با انجمن شعر شهرمون آشنا شدم شعر هام یه شکل جدید پیدا کرد..حالا اما اون تراوشات غلیظ و پر حس تو گیر و دار و درس و زندگی و این دنیای سیمانی کم رنگ شده حالا دیگه منم و یه دفتر شعر که تاریخ آخرین کارش واسه 3-4 سال پیشه!

2363071.jpg

شعر زیبایی روح و روان انسان رو به عالم نشون میده و خدا زیبا ترین شاعر دنیا!نمی دونم شما شعری که تو ریختن برگها از درختها نهفته است یا تو ریزش یکریز بارون یا تو شکوفه های تازه واشده و یا حتی تو بهمنی که از کوه پایین می یاد رو می شنوید یا نه؟!

یه شعر زیبا اون قدر منو به وجد می یاره که اشک توی چشمام حلقه می زنه..بابام میگه من شاعر نیستم و شعر ندانم..من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم!..

خ مثل خدا

اکتبر 16, 2007

تو روزهای پر از خستگی و تنهایی و اعصاب خوردی خدا خواست و یه سفر غیر منتظره به مشهد پیش اومد…با همه فشار درس و کلاس و آزمون هفته دیگه با کله دعوت بابا و مامان رو پذیرفتم.هیچ چیز این سفر خوب نبود .نه همسفر ها نه راه و نه هیچ چیز دیگه…اما لحظه ای که وارد زیرزمین حرم شدم و دستامو گرفتم به ضریح و کم کم نزدیک شدم و سر آخر چسبیدم بهش به یه آرامش بی نهایت رسیدم .مثل خواب یه بچه وقتی داره تو بغل مادرش شیر می خوره…

خدا یه حس غریبه…یه حس که برای من کاملا اثبات شده است.به خاطر خانواده مسلمونم نیست که مسلمونم..به خاطره لحظه های عجیبیه که خدا اجازه داده تجربه کنم وبا تموم وجودم باورش کنم.

  

چند شب پیش خواب دیدم تنها نشستم

روی زمین نه به خدا بالا نشستم

اون جا هوا گرم بود و بدون پاییز

انگار که من بهارمو اونجا نشستم

بین گلای نسترن پونه و نرگس

بین تموم زیباها زیبا نشستم

پاک نبودم نمی دونم چرا اونجا

مثل ستاره میون پاکا نشستم

خاطره های رویا از یادم نمیره

اون شب که من تو چشمای خدا نشستم…

الف مثل آغاز

سپتامبر 18, 2007

 images.jpg

سلام به این خونه جدید
سلام به یه لحظه جدید از زندگیم.می خوام اینجا مثل سیب زیبا و شاد زندگی کنم.مثل یه سیب سرخ و تازه سنبل شادابی باشم.می خوام حوا بشم و یه بار دیگه سبکسری کنم .می خوام باز به سبک اجداد عاشقم آدمها رو از بهشت رونده کنم تا بتونم عاشقشون کنم..می خوام به سبک سهراب بگم:زندگی سیبی ست گاز باید زد با پوست…

سیب میوه بهشته…من سیب بهشتیت می شم…
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهای تو تکرار کنان
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم ،که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت