Archive for the ‘حقوق بانوان’ Category
آوریل 23, 2008
توی پارک یا کنار خیابون…موهای بلوند یا صورتی یا بنفش..چشمهایی که دو دو می زنه و همه جا رو می پاد!یه لبخند زننده با دندونای زرد و سیگار لای انگشت وناخن های مصنوعی…به چشم همه یه گرگ گرسنه به دنبال یه قربانی جدید..به چشم خودش دنبال مشتری…همه که عین هم کاسبی نمی کنند!!جوونا کم پول می دن اما مسن ها کیسه رو شل می کنند .درسته که وحشی و بو گندو اند اما دیگه به این خاطرات تکاری عادت کرده.اوایل خیلی به اتفاقاتی که براش می افتاد فکر می کرد…به اون لحظه های عذاب آور به اون خنده های اجباری..حتی تا مدتها چهره آدمها از ذهنش بیرون نمی رفت..اما حالا همه مثل همند…با چشمهای گرسنه پر از عقده هایی که همه رو سر اون خالی می کنند…اما برای اون فقط جیب این آدمها مهمه..حالا دیگه به هر قیمتی راضیه چون دیگه قیمتی نداره..

آخر شب شاید ساعتی برای آرامش وجود داشته باشه..برای اینکه پسر 5سالشو از خونه همسایه بیاره…اون کلاه گیس مسخره رو از سرش برداره و صورتشو از زیر این همه رنگ و لعاب پاک کنه و بتونه فقط یه نظر خودشو،خود واقعی شو تو آینه ببینه…یادش بخیر اوایل هر شب که می اومد خونه تصمیم می گرفت از فردا سالم زندگی کنه اما حالا دیگه مدتهاست که چیزی به نام عذاب وجدان رو تجربه نکرده…اما هنوز هم شبها یه خواب های عجیبی میبینه…خواب یه خونه زیبا ویه مرد مهربون که پسرشو در اغوش گرقته و به چشماش خیره شده اما تو چشماش خبری از هوس نیست …تو چشماش یه چیز قشنگه.. یه چیز آرامش بخش..آرامش..آرامش..!!

ارسال شده در حقوق بانوان, درهم و بر هم, دل نوشته ها, فرهنگي | 6 Comments »
ژانویه 30, 2008
سیبیلهای کلفت و رگ گردن ور اومده و سگک کمربندی که رو تن یادگاری می نویسه…شاید اینها خیلی دور و قدیمی به نظر بیان. شاید آدم رو یاده فیلم فارسی های دهه 60 بندازه اما هنوز ته وجود مردهایی که دور و برمون می بینیم این حس غریب و آشنا هست که با یاد اوری این چیزها بدجوری حال می کنند و یادشون می یاد که زن یعنی “ضعیفه“!!
سریال ساعت شنی با نگاه عجیب و دردناکی که به مشکلات زنان جامعه داشت در عین تلخ بودن حس عجیبی رو در من ایجاد کرد..زن های این فیلم همه با مشکلات متفاوتی دست و پنجه نرم می کردند اما انگار روح دردهاشون یکی بود که یه سازگاری خاصی با هم داشتند .تو این فیلم هیچ کس بد نبود نه مینا رازی که دست به هر کاری میزد..نه عمه زهره که به دخترش دروغ گفته بود نه مهشید که بچه یکی دیگرو دزدید و نه حتی شعله و مهتاب و …
این فیلم در کنار مردی مثل خسرو خان که زنش رو به خاطر بچه دار نشدن طلاق داد و بعد با اصرار های بی مورد برای بچه دار شدن دخترش باعث تشدید بیماری اون شد..مردی مثل حامد رو داشت که حتی با بیماری روانی همسرش عاشقانه اونو دوست داشت ودر همه جای فیلم این احساس زیبا جاری بود
به هر حال این فیلم هم مثل باور غالب مردم نشون داد که زیباترین نقش زن مادر بودنه .من هم این حس بی بدیل رو قبول دارم اما آیا زنی که مادر نمی شه چیزی از ارزشهاشو از دست میده؟؟؟

پ.ن:به خاله جونم تبریک می گم که داره مادر میشه و قدم به دروازه بهشت می ذاره
ارسال شده در اجتماعي, حقوق بانوان | 4 Comments »
اکتبر 1, 2007

وقتی کلاس اول راهنمایی بودم یه مدرسه پیش دانشگاهی تو کوچه مدرسمون بود .ظهرا که تعطیل می شدیم وقتی دخترای پیش دانشگاهی رو میدیدم فکر می کردم اگه همسن اینا بشم آخره بزرگ شدنه!ولی الان که مثلا 5سال از اون سن آرزوهام بزرگتر شدم هنوز احساس بچگی میکنم مخصوصا با عروسک هایی که هنوز دلم واسشون قنج میره!
با این همه میدونم که الان تو بهترین سالهای زندگیم هستم، سالهایی که بهش میگن جوونی.چیزی که میگن مساوی جاهلیه!با این همه اگه تو جوونیت جاهلیم بکنی همه میگن اشکال نداره جوونه دیگه(البته اینو فقط راجع به اشتباهات پسرها میگن ما دخترها که اصلا اجازه جوون بودن و جاهلی کردن نداریم .چرا؟چون جاهلی ما مساوی میشه با اشاعه فساد و فحشا و منحرف کردن جامعه از مسیر اخلاق!!)
ولی بی توجه به همه این باید ها و نباید ها من که تا دلتون بخواد جوونی کردم و خواهم کرد…من عاشق بهارم .چون بهارها خیلی چموش میشم به قول معروف بهارمست میشم!!!
ارسال شده در حقوق بانوان, درهم و بر هم, دل نوشته ها, روز نوشت | 2 Comments »