Archive for the ‘اجتماعي’ Category
آوریل 9, 2008
پلان اول :
سرت رو بالا می گیری و محکم قدم بر می داری.دیگه هیچ چیز تو این دنیا نیست که بتونه تو رو تحقیر کنه.مهم نیست که خیلی زیبا یا خیلی پولدار یا خیلی با کلاس نیستی،مهم اینه که هر چیزی که داری رو با دستهای خودت به دست آوردی.به داشته هات افتخار می کنی و واسه رسیدن به نداشته هات تلاش می کنی.حالا دیگه یه حس گرم توی قلبته و یه اطمینان محکم توی قدمهات…شاید بشه اسم این احساس جدیدت رو گذاشت غرور!

پلان دوم:
لازم نیست جواب سلامشون رو بدی.اصلا لازم نیست نگاهشون کنی.اونها اصلا در حد و اندازه تو نیستند.تو خیلی چیزها داری که خیلی ها ندارند.تو یه عالمه تحصیلات،یه عالمه زیبایی،یه عالمه پول و یه عالمه…یه عالمه…از این چیزا داری دیگه.بی خیال که همه می گن تو آدم مغروری هستی .اصلا مگه غرور بده..آره با افتخار بگو که آدم مغروری هستی!
پلان سوم:
بذار هر کی هر جور دلش می خواد زندگی کنه. هر چی دلش می خواد بگه.حقارت؟غرور؟بی خیال بابا…!جواب کنکور کی می یاد؟؟راستی سال نو مبارک!!
ارسال شده در اجتماعي, درهم و بر هم, روز نوشت | 5 نظرات »
مارس 6, 2008
ساعت نزدیکه 3 صبحه و توی این ساعت شاید عجیب باشه که راجع به عجیب ترین پدیده روزگار بنویسی..من همه نوعشو قبول دارم:تو یه نگاه.با یه صدا.با یه بوسه حتی با یه خیال…لازم نیست دیگران حکم بدن که عاشق شدی یا نه..فقط خودت باید بفهمیش،حسش کنی و راجع بهش حکم بدی.ولی من راجع به خودم یه قانون دارم که البته احتمالا فقط راجع به خودم جواب میده اونم اینه:وقتی می خوام بفهمم که احساس علاقه ای که به کسی دارم عشق یا یه دوست داشتن معمولی به مدت یک دقیقه به دنیای بدون اون فکر میکنم،به اینکه اون دیگه نباشه….اون وقت اگه از این حس نفسم گرفت و مثل دیوونه ها سرمو تکون دادم تا این فکر از مغزم خارج بشه باورم می شه که این عشقه…

من دیوونه عشقم.تو تموم عمرم( جز 5 ماه) وقتی یه فیلم عاشقانه میدیدم به دو تا آدم عاشق تو فیلم حسودیم میشد…اما توی اون پنج ماه همه عاشق های دنیا بودند که به من حسودیشون میشد…بگذریم !این چیزها دیگه خیلی قدیمی و دمده شده..الان دختر پسرها سیگاری می کشند و بعد یه hard sexخفن فریاد می زنند که عاشقتم…
اون وقت من به یاد عشقی پر پر می زنم که روی پل کارون ایستاده بود و می خواست از شدت عشق خودشو بندازه زیر پل.عشقی که خیانت کرد و بهونه آورد…من احمقم که اسمشو گذاشتم عاشق..اینم خیالاتیه برای خودش.گفتم که من همه جورشو قبول دارم…حتی عشق نوشتن توی وبلاگی که عشق یه نفر دیگه بهت هدیه داده و تو به عشق اینکه بیاد حرفاتو بخونه از عشق قدیمیت می نویسی با اینکه اون بارها گفته که باید فراموش کنی ولی نگفته که چرا باید فراموش کنم…
عشق امروزی من راستی چرا باید فراموش کنم؟؟
ارسال شده در اجتماعي, دل نوشته ها, روز نوشت | 20 نظرات »
فوریه 24, 2008
بلاخره روز موعود فرا رسید…شاید این کنکور به حساسیت کنکوری که 4 سال پیش دادم نبود اما به هر حال حساسیت های خاص خودش رو داشت
من خیلی به عدالت اعتقاد دارم و مطمئنم که هر کسی زحمت کشیده باشه نتیجه زحماتشو می بینه…یه چیزی از دیروز تو ذهنم تکرار میشه:
“خدا به هیچ کس ظلم نمی کنه.”حتی اگه تو بعضی حوادث احساس کنی داره در حقت ظلم می شه باید به این فکر کنی که قانون زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفاست که ما بتونیم در مورد رویداد های دور برمون قضاوت کنیم..من که به شدت به زنجیره بودن حوادث زندگی اعتقاد دارم…ظلمی که روزی کسی در حقت کرده روز دیگه ای تو در حق کس دیگه میکنی…یه روز مظلوم مظلومیم و یه روز هم ظالم ظالم
اما اون چیزی که جای گفتگو نداره این که:خدا به هیچ کس ظلم نمی کنه…

ارسال شده در اجتماعي, دل نوشته ها, روز نوشت | 11 نظرات »
فوریه 6, 2008
همیشه قصه های آشنایی نا تمومه…

ارسال شده در اجتماعي, روز نوشت | 7 نظرات »
ژانویه 30, 2008
سیبیلهای کلفت و رگ گردن ور اومده و سگک کمربندی که رو تن یادگاری می نویسه…شاید اینها خیلی دور و قدیمی به نظر بیان. شاید آدم رو یاده فیلم فارسی های دهه 60 بندازه اما هنوز ته وجود مردهایی که دور و برمون می بینیم این حس غریب و آشنا هست که با یاد اوری این چیزها بدجوری حال می کنند و یادشون می یاد که زن یعنی “ضعیفه“!!
سریال ساعت شنی با نگاه عجیب و دردناکی که به مشکلات زنان جامعه داشت در عین تلخ بودن حس عجیبی رو در من ایجاد کرد..زن های این فیلم همه با مشکلات متفاوتی دست و پنجه نرم می کردند اما انگار روح دردهاشون یکی بود که یه سازگاری خاصی با هم داشتند .تو این فیلم هیچ کس بد نبود نه مینا رازی که دست به هر کاری میزد..نه عمه زهره که به دخترش دروغ گفته بود نه مهشید که بچه یکی دیگرو دزدید و نه حتی شعله و مهتاب و …
این فیلم در کنار مردی مثل خسرو خان که زنش رو به خاطر بچه دار نشدن طلاق داد و بعد با اصرار های بی مورد برای بچه دار شدن دخترش باعث تشدید بیماری اون شد..مردی مثل حامد رو داشت که حتی با بیماری روانی همسرش عاشقانه اونو دوست داشت ودر همه جای فیلم این احساس زیبا جاری بود
به هر حال این فیلم هم مثل باور غالب مردم نشون داد که زیباترین نقش زن مادر بودنه .من هم این حس بی بدیل رو قبول دارم اما آیا زنی که مادر نمی شه چیزی از ارزشهاشو از دست میده؟؟؟

پ.ن:به خاله جونم تبریک می گم که داره مادر میشه و قدم به دروازه بهشت می ذاره
ارسال شده در اجتماعي, حقوق بانوان | 4 نظرات »
ژانویه 17, 2008

پشت این کوه تو نیستی
پشت این دریا تو نیستی
پشت هر چیزی که می توان دید تو نیستی
آن سوی همه ندیدن ها
روی پل کارون ایستاده ای
و شعرم را برای ماهی ها ریز ریز می کنی
توک سرد ماهی ها کرختی سر انگشتانم را به یادت نمی آورد
ماهی ها شعرم را در گشودن ها و بستن های ابدی دهان های سردشان
زمزمه می کنند
من عاشق می مانم
و تو بی تفاوت تر از کارون که می گذرد
می گذری!

ارسال شده در اجتماعي, روز نوشت | 1 دیدگاه »
دسامبر 25, 2007
ادبیات شاخه جدا نشدنی زندگیه منه..مامانم می گه از 4 سالگی بابا برام کیهان بچه ها می خرید و من از همون روزها عاشق شعر هاش بودم و چندین بار از مامان می خواستم تا شعراشو برام بخونه..از وقتی یادم می یاد شعر گفتم البته اون اولها شعر هام در حد “مادر خوب و نازم لالایی بخون بخوابم” بود ولی از دوران دبیرستان که با انجمن شعر شهرمون آشنا شدم شعر هام یه شکل جدید پیدا کرد..حالا اما اون تراوشات غلیظ و پر حس تو گیر و دار و درس و زندگی و این دنیای سیمانی کم رنگ شده حالا دیگه منم و یه دفتر شعر که تاریخ آخرین کارش واسه 3-4 سال پیشه!

شعر زیبایی روح و روان انسان رو به عالم نشون میده و خدا زیبا ترین شاعر دنیا!نمی دونم شما شعری که تو ریختن برگها از درختها نهفته است یا تو ریزش یکریز بارون یا تو شکوفه های تازه واشده و یا حتی تو بهمنی که از کوه پایین می یاد رو می شنوید یا نه؟!
یه شعر زیبا اون قدر منو به وجد می یاره که اشک توی چشمام حلقه می زنه..بابام میگه من شاعر نیستم و شعر ندانم..من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم!..

ارسال شده در اجتماعي, ادب و هنر, دل نوشته ها, شعر نظم | 5 نظرات »
دسامبر 14, 2007
سیبی که در نگاه تو می چرخد آدم را وسوسه می کند

قبل از کلاس اول دوستش داشتم.از اون موقع که دختر کوچولوی تو تلوزیون می خوند:سیب میوه بهشته…
همیشه و تو هر فصلی میوه دایم یخچال ما بود و همه می دونستند که من عاشق گاز زدن سیب سرخ و آبدارم اون قدر که وقتی دو سال دندونام ارتودنسی بود حسرت سیب گازیدن بدجوری آزارم میداد…
وقتی کلاس اول شدم فهمیدم که:
سارا سبد دارد… سارا در سبد سیب دارد
و این شد قصه سیب و سارا.فهمیدم که سیب همون میوه ممنوعه ایه که آدم رو از بهشت روند و فهمیدم که عشق یعنی حوا یعنی سیب یعنی گناه…
“مرد هوس میوه ممنوعه داشت و زن به خاطر عشق مجرم شناخته شد”
سیبستان رو به خاطر اعتقادی که به عشق دارم شروع کردم .به خاطر پاکی و زلالی سیب..به خاطر پیوندی که احساس می کنم بین سیب و سارا وجود داره.
اگه مادربزرگ عاشق پیشه ما اون میوه بهشتی رو به شوهر مرددش نمی داد آیا امروز چیزی به اسم عشق رو می شناختیم..پس سیب یعنی عشق پس:
حیف است سیب را نچیده بمیریم…

ارسال شده در اجتماعي, درهم و بر هم, دل نوشته ها, روز نوشت | 13 نظرات »
دسامبر 10, 2007
یه همدانشکده ای دارم که بهش میگیم سیا هپل !نه اینکه همیشه هپل باشه نه!ولی وقتی ترم اول اومدیم دانشکده یه موهای شلخته ای داشت که نگو!راستش من خیلی وقتها از آدمهای شلخته خوشم میاد…خودم هم بعضی وقتها مخصوصا صبح هایی که امتحان دارم شلخته و ژولی پولی میرم دانشکده!مامانم هم همیشه از این اخلاق نا متعادلم عصبی میشه!

راستش بعضی آدما خیلی به ست بودن لباسهاشون یا خط اتوی شلوارشون حساسند ولی بعضی ها در عین شلختگی جذاب و شیک به نظر میان ..الان هم که دور دور شلختگیه مخصوصا تو تیپ پسرها با اون شلوارای پاره و از کمر افتاده و بلوزهای چروک با رنگهای کثیف!
با این همه هنوز هم مرتب و اتو کشیده بودن تو بعضی جاها ضروریه..و هنوز اکثر آدما مرتب بودن رو به ژولی پولی بودن ترجیح میدن!
ارسال شده در اجتماعي, روز نوشت | 7 نظرات »
دسامبر 1, 2007
يادمه همين چند پست پيش راجع به همه دوستام يه چيزايي نوشتم اما امروز مي خوام راجع به يه دوست بنويسم كه شايد در ظاهر هيچ شباهت و سنخيتي با من نداره اما اونقدر به روحم نزديكه كه مي تونم بگم بهترين دوست زندگيمه(البته بقيه دوستام شاكي نشنا!!)زينب رو بيشتر از 4سال پيش پيدا كردم شايد اون اوايل واسم فرقي نمي كرد اما الان اون قدر تو لحظه هاي سخت كمكم كرده كه ديگه نتونم بي خيال باشم..اون تنها كسي بود كه همه اشتباهاتم رو ديد و باز فراموش نكرد كه من بد نيستم..تنها كسي كه براي عشقي كه تو قلبم داشتم همدردي كرد واشك ريخت…اون همون كسيه كه من دوست دارم باشم..كسي كه همه دوستش دارند به خاطر سكوتش و ناراحت نشدنش از هر كار و حرفي و من دوستش دارم به خاطر حرفاش و از اين كه گاهي بد جوري از دستم ناراحت ميشه!زينب دوست صميميه منه و من دوست صميميش نيستم …اينم يه نوعشه ديگه، من مي خوام اون منو با بقيه متفاوت بدونه ولي اون ميگه همه واسه من يه جورند!!شايد واسه همينه كه مي خوام بيشتر شبيهش بشم و به حرفاش گوش بدم تا شايد سال ديگه اين موقع كه احتمالا ديگه با هم نيستيم فراموشم نكنه…د مثل دوست ز مثل زيزي!!

ارسال شده در اجتماعي, دل نوشته ها | 4 نظرات »