کلاغ همان موقع که انگشت همه هم بازی ها بلند شد،پرید.
بعدش قد همه همبازی ها بلند شد
بعدش بعضی از همبازی ها مثل کلاغ پریدند
و من هنوز انگشت اشاره ام روی گل وسط قالی منتظرم
تا کسی بگوید :کلاغ
بگویم:پر
اما انگار همبازی ها بودند که یک صدا گفتند:سارا که پر نداره…!!
پس خیالات بود پروانه شدن!
کودکی ها بود که با کلاغ پر ،پرید!
ژوئن 5, 2008 در t 7:25 ب.ظ |
سلام ، وبلاگ پر محتوا و جالبی دارین. البته نمی دونم که همه این نوشته ها مال خودتون هست یا نه .اما اگه همش رو خودتون نوشتین باید بهتون تبریک گفت ! یه چیز دیگه این که به نظر می یاد شما یه چیزی رو لای نوشته ها تون پنهان می کنید ! نمی دونم چی ولی . . .
به هر حال امیدوارم باز هم به نوشتن ادامه بدین !
ژوئن 5, 2008 در t 9:03 ب.ظ |
به به به به …
میبینم که دفتر قدیمی ها رو باز کردی و داری کپی می کنی از رویِ خاطراتِ قدیمی … D:
در هر صورت خیلی زیبا بود،مخصوصا اونجا که : “سارا که پر نداره … !! ” …
وای خدا ، قیافت رو با این جمله که در حال ِ شنیدنش هستی تجسم کردم … روده بر شدم … لـــــــــــــــــــــــــول …
نمیخواد پروانه باشی دختر … خودت باش … (دو نقطه چشمک)
ژوئن 7, 2008 در t 2:27 ب.ظ |
در جواب به حاتم:نوشته ها مال خودمه…همش جز شعری که توی پست اول یعنی :الف مثل آغاز نوشتم.
و شما آقای میرزایی:من هنوز هم می خوام پروانه باشم…می خوام خودم باشم.
همبازی ها خیال می کنند که من پر ندارم!!!
ژوئن 8, 2008 در t 7:21 ق.ظ |
بِپَر … بِپَر ؛ که داری خوب می پَری …
ژوئن 9, 2008 در t 7:49 ب.ظ |
سارا، لذت بردم.این مطلبت واقعا قشنگ بود …
با اینکه مرکز ذوق و هنر ازت دور شده(خودم رو میگم!!!!) اما هنوز چشمه ی استعدادت خشک نشده D: … آفرین و ای ول دوست دوست داشتنی خودم.
من ایمان دارم که تو پرواز می کنی، اگر امروز نه، فردا حتما.
ژوئن 12, 2008 در t 2:20 ب.ظ |
شوق پرواز در من شوقیست آرزوی من پرواز است و من خواهم پرید…هنگام تماشاي شادي پرستوهاي مهاجر كه صداي پر نشاط
آنهادر اعماق ذهن سردم طنين انداز مي شود … پروانه بودن و پرواز آرزوي من است…
اين وادي كجاست كه در آن ديوانه عاقل مي شود و مست هوشيار…
لعل وياقوت دلم اسير است در افسون رنگ بهار كه در كمان
ابروان الهه ناز رقصان است ودل گداز…
با سلام اولین باری که میام اینجا ولی آفرین سارا جان هم قلم شیوای داری هم با معنا
خوشحالم که با خونه قشنگت آشنا شدم … امیدوارم که همیشه با این شوق علاقه و پشتکار بنویسی…امید وارم که تو کارت موفق و پایدار باشی
با امید بهترینها برای تو خانومی
ژوئن 14, 2008 در t 11:15 ق.ظ |
سلام
سارا جون ، پرواز اون زمانی پرواز هستش ، که با نبودِ همبازیها و تو تنهایی آغاز بشه . شاید اولش فقط یه پرش باشه که به سقوط منتهی شه ، ولی اگه اراده کنی ، میتونی بالهات رو قوی کنی . اونوقته که همین پرش کم جون میشه پرواز ، اونقدر دور میشی که از همه همبازیها سبقت میگیری. ولی زمینی باش و پرواز کن! خودت باش نه پروانه ، چون هیچ وقت نمیشه سرشت رو تغییر داد. سرشت ماهم از خاک و زمین ِ…
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو بالطاف خداوندی
آگوست 10, 2008 در t 7:24 ق.ظ |
چقدر مثل شعر هاتی سارا؟
کی از کلمات عبور می کنی به مفهوم شهر میرسی؟
آگوست 11, 2008 در t 10:04 ب.ظ |
خ مثل خرت خرت … وقتی که از دست می دی…
آگوست 16, 2008 در t 12:03 ق.ظ |
تازه من ِ کوتاهت رو دیدم…
http://sarashayad.persianblog.ir/post/116
آگوست 21, 2008 در t 4:51 ق.ظ |
مي داني …
پزشکان که هيچ
حتي مامورين بازيافت هم
از اين قلب شکسته
قطع اميد کرده اند!!!
سلام.خوب هستی؟فک کنم همشهری باشیم.اهوازی هستی؟در هر صورت از دیدن وبلاگ زیبات خوشحال شدم
سپتامبر 19, 2008 در t 8:32 ب.ظ |
سلام عزيزم
خيلی وقت بود دلم واسه چرند گفتنات لک زده بود. ميدونی که…
ياد قديم ها افتادم سارا.. پشت ميز و نيمکت مدرسه، و دفتر خاطراتمون!
داشتم واست شعر مينوشتم، خانم منتقمی گفت: داری چيکار ميکنی؟ گفتم: دارم از
حرف های شما نت بر ميدارم!!!! عجب شانسی آورديم که نگفت بده ببينم..!
یادش به خیر!
هم بغض دارم هم خنده. يادم مياد، به دلم چنگ ميزنه.
زود کلاغ پر شديم، خبر دار هم نشديم..
مگه نه؟!
سپتامبر 19, 2008 در t 8:40 ب.ظ |
راستی عزيزم يادم رفت بگم بهت که اگر پر نداری اصلاً غصه نخوری. چون به جاش خدا بهت
يه زبون دراز و يه دم دراز داده!
ها ها ها…
اکتبر 4, 2008 در t 5:27 ب.ظ |
سلام
خوبين؟
وبلاگتون خيلي زيباست مخصوصا مطالبش
تبريك ميگم
اميدوارم هميشه موفق باشيد
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچهء همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا،
خانهء کوچک ما سيب نداشت