ف مثل ف.ا.ح.ش.ه
By سارا
توی پارک یا کنار خیابون…موهای بلوند یا صورتی یا بنفش..چشمهایی که دو دو می زنه و همه جا رو می پاد!یه لبخند زننده با دندونای زرد و سیگار لای انگشت وناخن های مصنوعی…به چشم همه یه گرگ گرسنه به دنبال یه قربانی جدید..به چشم خودش دنبال مشتری…همه که عین هم کاسبی نمی کنند!!جوونا کم پول می دن اما مسن ها کیسه رو شل می کنند .درسته که وحشی و بو گندو اند اما دیگه به این خاطرات تکاری عادت کرده.اوایل خیلی به اتفاقاتی که براش می افتاد فکر می کرد…به اون لحظه های عذاب آور به اون خنده های اجباری..حتی تا مدتها چهره آدمها از ذهنش بیرون نمی رفت..اما حالا همه مثل همند…با چشمهای گرسنه پر از عقده هایی که همه رو سر اون خالی می کنند…اما برای اون فقط جیب این آدمها مهمه..حالا دیگه به هر قیمتی راضیه چون دیگه قیمتی نداره..

آخر شب شاید ساعتی برای آرامش وجود داشته باشه..برای اینکه پسر 5سالشو از خونه همسایه بیاره…اون کلاه گیس مسخره رو از سرش برداره و صورتشو از زیر این همه رنگ و لعاب پاک کنه و بتونه فقط یه نظر خودشو،خود واقعی شو تو آینه ببینه…یادش بخیر اوایل هر شب که می اومد خونه تصمیم می گرفت از فردا سالم زندگی کنه اما حالا دیگه مدتهاست که چیزی به نام عذاب وجدان رو تجربه نکرده…اما هنوز هم شبها یه خواب های عجیبی میبینه…خواب یه خونه زیبا ویه مرد مهربون که پسرشو در اغوش گرقته و به چشماش خیره شده اما تو چشماش خبری از هوس نیست …تو چشماش یه چیز قشنگه.. یه چیز آرامش بخش..آرامش..آرامش..!!

This entry was posted on آوریل 23, 2008 at 7:20 ق.ظ and is filed under حقوق بانوان, درهم و بر هم, دل نوشته ها, فرهنگي. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
آوریل 23, 2008 در t 11:47 ق.ظ |
بده آن قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی خویش
بده آن روغن، تا تازه كنم
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش.
بده آن عطر كه مشكین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامهء تنگم كه كسان
تنگ گیرند مرا در آغوش.
بده آن تور كه عریانی را
در خمش جلوه دوچندان بخشم؛
هوس انگیزی و آشوبگری
به سر و سینه و پستان بخشم.
بده آن جام كه سرمست شوم،
به سیه بختی خود خنده زنم:
روی این چهرهء ناشاد و غمین
چهره ئی شاد و فریبنده زنم.
وای از آن همنفس دیشب من -
چه روانكاه و توانفرسا بود!
لیك پرسید چو از من، گفتم:
كس ندیدم كه چنین زیبا بود!
وان دگر همسر چندین شب پیش -
او همان بود كه بیمارم كرد:
آنچه پرداخت، اگر صد می شد
درد، زان بیشتر آزارم كرد.
پركس بیكسم و، زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست،
لاف دلجوئی بسیار زنند
لیك جز لحظهء كوتاهی نیست.
نه مرا همسر و هم بالینی
كه كشد دست وفا بر سر من
نه مرا كودكی و دلبندی
كه برد زنگ غم از خاطر من.
آه، این كیست كه در می كوبد؟
- همسر امشب من می آید!
وای، ای غم، ز دلم دست بكش
كاین زمان شادی او می باید!
لب من – ای لب نیرنگ فروش -
بر غمم پرده ئی از راز بكش!
تا مرا چند درم بیش دهند،
خنده كن، بوسه بزن، ناز بكش!
آوریل 25, 2008 در t 1:21 ق.ظ |
من معمولا كامنت نميزارم.اما ديگه نتونستم.وبلاگ قشنگي داريد.حستونم قشنگه
آوریل 25, 2008 در t 6:32 ق.ظ |
خيلي خوب مي نويسي , حتما ادامه بده , من وبلاگ نویسی رو رها کردم و الان پشیمونم .
ژوئن 2, 2008 در t 4:38 ب.ظ |
یادش بخیر اوایل هر شب که می اومد خونه تصمیم می گرفت از فردا سالم زندگی کنه اما حالا دیگه مدتهاست که چیزی به نام عذاب وجدان رو تجربه نکرده…اما هنوز هم شبها یه خواب های عجیبی میبینه…خواب یه خونه زیبا ویه مرد مهربون که پسرشو در اغوش گرقته و به چشماش خیره شده اما تو چشماش خبری از هوس نیست …تو چشماش یه چیز قشنگه.. یه چیز آرامش بخش..آرامش..آرامش..!!
قشنگ نوشتي …
ژوئن 9, 2008 در t 4:52 ق.ظ |
زیبا بود و زیب هستی.
به امید پاک ماندنت.
کسی که تا به حال پاک مانده .
آگوست 11, 2008 در t 7:57 ب.ظ |
ما شدیم یه قلب خونی
ما ییم تنها آسمونی
ما مثل یه شمع سوخته
چشم به تازها میدوزه
ما شبیه زندگی بودیم
ولی وارونگی دیدیم