ع مثل عشق
By سارا
ساعت نزدیکه 3 صبحه و توی این ساعت شاید عجیب باشه که راجع به عجیب ترین پدیده روزگار بنویسی..من همه نوعشو قبول دارم:تو یه نگاه.با یه صدا.با یه بوسه حتی با یه خیال…لازم نیست دیگران حکم بدن که عاشق شدی یا نه..فقط خودت باید بفهمیش،حسش کنی و راجع بهش حکم بدی.ولی من راجع به خودم یه قانون دارم که البته احتمالا فقط راجع به خودم جواب میده اونم اینه:وقتی می خوام بفهمم که احساس علاقه ای که به کسی دارم عشق یا یه دوست داشتن معمولی به مدت یک دقیقه به دنیای بدون اون فکر میکنم،به اینکه اون دیگه نباشه….اون وقت اگه از این حس نفسم گرفت و مثل دیوونه ها سرمو تکون دادم تا این فکر از مغزم خارج بشه باورم می شه که این عشقه…

من دیوونه عشقم.تو تموم عمرم( جز 5 ماه) وقتی یه فیلم عاشقانه میدیدم به دو تا آدم عاشق تو فیلم حسودیم میشد…اما توی اون پنج ماه همه عاشق های دنیا بودند که به من حسودیشون میشد…بگذریم !این چیزها دیگه خیلی قدیمی و دمده شده..الان دختر پسرها سیگاری می کشند و بعد یه hard sexخفن فریاد می زنند که عاشقتم…
اون وقت من به یاد عشقی پر پر می زنم که روی پل کارون ایستاده بود و می خواست از شدت عشق خودشو بندازه زیر پل.عشقی که خیانت کرد و بهونه آورد…من احمقم که اسمشو گذاشتم عاشق..اینم خیالاتیه برای خودش.گفتم که من همه جورشو قبول دارم…حتی عشق نوشتن توی وبلاگی که عشق یه نفر دیگه بهت هدیه داده و تو به عشق اینکه بیاد حرفاتو بخونه از عشق قدیمیت می نویسی با اینکه اون بارها گفته که باید فراموش کنی ولی نگفته که چرا باید فراموش کنم…
عشق امروزی من راستی چرا باید فراموش کنم؟؟
This entry was posted on مارس 6, 2008 at 11:43 ب.ظ and is filed under اجتماعي, دل نوشته ها, روز نوشت. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
مارس 7, 2008 در t 10:59 ب.ظ |
سلام
عزیزم این جمله ات رو”لازم نیست دیگران حکم بدن که عاشق شدی یا نه…” کاملا قبول دارم.ولی در مورد قانونت ، ممکنه ما از نبود خیلی ها ناراحت بشیم و نفسمون بگیره ، پس باید بگییم که عاشق همه اونها هستیم.
من برای شناخت عاشقها این قانون رو میدم و اون رو مختص به خودمم نمی دونم.
قانون من اینه:
یک دقیقه به این فکر کن که یک روز عشقت رو ببینی که معشوقش بازوش رو گرفته و با همدیگه قدم میزنن ، از اون قدمها ی عاشقانه!!! و عشق تو عاشقانه به معشوقه اش نگاه می کنه و این بار خنده ای می کنه که از ته دله!!!!
حالا اگه از این حس نفست گرفت و مثل دیوونه ها سرتو تکون دادی تا این فکر از مغزت خارج بشه بر عکس میشه یعنی بدون که عاشق نبودی.
ولی اگه از دور، فقط از دور،نگاهشون کردی و از خندشون شاد شدی….
دوری عشق های پوچ رو از بین می بره ولی به عشقهای حقیقی عظمت می بخشه
مثل باد که شعله کبریت رو خاموش می کنه ولی شعله های آتش رو بزرگتر می کنه.
مارس 8, 2008 در t 9:05 ب.ظ |
فوق العاده بود. لذت بردم از تظرت….
عشق واقعا همین توصیفی که رسپینا گفت.با این قانون میشه گفت این دوره زمونه عشق به معنای واقعی وجود نداره، همش بچه بازیه…
مارس 9, 2008 در t 8:58 ب.ظ |
عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق ؟؟؟
دلت خوشه مومن !!!
این رسپینا هم هپروت … !!!
ترجیح میدم در پاراگراف سوم تغییراتی رو اعمال کنی !!!
همچنین در سئوالت !!!
توهم زا هست !
اینطور نیست ؟
مارس 10, 2008 در t 4:59 ب.ظ |
خطاب به جناب میرزائی:
مرا برندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال صدق محبت ببین نه نقض گناه که هر که بی هنر افتد نظر بعیب کند
از ظاهر امر مشخصه که هنوز از عشق بی نصیبی (بی هنری)!!!
قانون من می گه : اگر عاشقی ،رهاش کن و بزار با اونی بپره که فکر می کنه همدل و هم نفسشه.
آسمان براي گرفتن ماه تله نمي گذارد ، آزادي ماه است که او را پايبند مي کند.
اگه اینها هپروته ، تا باشه از این هپروتها برادر…!!!!
یا به عبارت دیگه:
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
ان شاءالله از این بی هنری در بیای !!!
مارس 12, 2008 در t 9:15 ب.ظ |
سلام
خطاب به رسپینا :
رسپینا از آنجائی که من نمیدونم شما کی هستی و چی هستی و برای خودت سایه ایجاد کردی ! نمیتونم جان کلام رو تفهیم کنم ! به طبع برای هر فردی با توجه به شرایط فردی همون باید نسخه پیچید، از همین رو یک نسخه ی کلی برات میپیچم که بگم هپروت خوش بگذره :
عشـــــــقهــایی کــز پی رنـــــگی بــــود
عشــق نبود عاقـبت ننــــگی بــــود
هرچه جز عشق خـــــــــدای احسنســت
گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جــــــــــان کندن سوی مرگ
آمدن دست در آب حــــیاتی نـــــــــــازدن
عشـــــــق او پیدا و معشــوقش نهـــان
یار بــــــــــیرون فتــنهی او در جهان
این رهـــا کن عشـــــــــقهای صورتــــی
نیست بر صـــورت نه بر روی ستــی
شمائی که در هر یک خط از حرفا 5 تا تناقض پیدا میشه برای من عشق عشق نکنید:
پارسی گو گرچه تازی خوشترست
عشق را خود صد زبان دیگرست
بوی آن دلبر چو پران میشـــــــود
آن زبانها جمله حیران مــیشود
مگر غیر این هست که:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان، روشن تر است
با من تفسیر عشق و عشاق نکنید عزیزم!اگر من رو بشناسید حتما میدونید که 100 دیوانی که شما خوندی برا من عشق عشق میکنی رو من بزرگ کردم دادم دستت.
کلام پایانی:
گفت ای ناصح خمش کن چند چند
پند کم ده زانک بس سختست بند
سختتر شد بند من از پنــــــــد تو
عشق را نشناخت دانشمـــــند تو
آن طرف که عشق میافـزود درد
بوحنیفه و شافعی درســــی نکرد
———————————————-
)
سارا فکر میکنم اگر سین مثل سارا پابلیک بشه خیلی جالب میشه ها …
لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــول
مارس 13, 2008 در t 12:56 ق.ظ |
تصحیح:
خطاب به جناب میرزائی:
مرا برندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال صدق محبت ببین نه نقض گناه
که هر که بی هنر افتد نظر بعیب کند
از ظاهر امر مشخصه که هنوز از عشق بی نصیبی (بی هنری)!!!
قانون من می گه : اگر عاشقی ،رهاش کن و بزار با اونی بپره که فکر می کنه همدل و هم نفسشه.
اگه اینها هپروته ، تا باشه از این هپروتها برادر…!!!!
یا به عبارت دیگه:
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
ان شاءالله از این بی هنری در بیای !!!
……………………………………………..
سارا جون:
آسمان براي گرفتن ماه تله نمي گذارد ، آزادي ماه است که او را پايبند مي کند.
مارس 14, 2008 در t 11:49 ب.ظ |
کلهم یه تناقض بود! اونم اون بالا تصحیح کردم (اشتباه تایپی در مکان جمله بود).
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نئی جان من خطا اینجا ست
من نمی دونم چه خبطی کردم که اینقدر توپ و تشر به سمتم پرتاب شد؟؟؟من فقط تصویری که از عشق تو ذهنم دارم را بیان کردم . شما هم که یه نسخه برام پیچیدید پر از …
البته در مورد علت اینکه ، نمی توان جان کلام را تفهییم کرد حق با شماست.
مارس 15, 2008 در t 2:29 ب.ظ |
@ رسپینا :
نگران توپ و تشر نباش ! خبری نیست …
ولی مولانا جهت این فرموده:
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزی است روزش دیر شد
در نباید حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
مارس 17, 2008 در t 5:18 ق.ظ |
سلام سارا جون.
یه بار هم اومدم واست نظر بنویسما…
ببین اینجا چه خبره؟!
جنگ و دعواست!!!
من که ترسیدم. راجع به عشق هم نظر نمی دم که مثل رسپینا گرفتار نشم.
فعلاً بای.
مارس 17, 2008 در t 11:36 ق.ظ |
آره بابا، فرار کن. مگه از جونمون سیر شدیم که توهین بشنویم!!
مارس 20, 2008 در t 9:46 ب.ظ |
سلام سارا! وبلاگ قشنگي داري… ساده و قابل فهم براي دوگوله ي داغون ما! يه چيزي بگم كه منم يه چي گفته باشم! سعي كن هميشه عاشق باشي! سعي نكن به معشوقت برسي چون اين يعني پايان عشق!
“س مثل سيب”ت هم عالي بود! لذت بردم! ببينم! تو اصلا براي چي الكترونيك خوندي؟!! بكي…! يكي نيست اين سوال رو از خودم بپرسه!!
شب بخير!
مارس 29, 2008 در t 11:55 ق.ظ |
سارا جان، فکر نمی کنی یه پاک سازی باید در قسمت نظرات وبلاگت انجام بدی؟؟؟!!!
منظورمو که گرفتی!
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست
ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست
مارس 31, 2008 در t 11:08 ق.ظ |
من نمی دونم چه جوری بعضی آدما خودشون رو این قدر بر حق می دونن و به خودشون اجازه می دن به نظرات و شخصیت دیگران توهین کنن…
هر کس نظری داره و نظرش حتی اگه نادرست باشه کاملاً محترمه. این طور نیست؟
به نظرم کسی که با کوبیدن دیگران می خواد خودشو بالا بکشه فقط داره ضعف خودش رو نشون می ده… و این رو هر کس می تونه بفهمه!
ژوئن 16, 2008 در t 10:44 ق.ظ |
weblage zybay dari
doste man bya manaye eshgh va dost dashtan ra dar weblage man bekhon az zabane doktor alishariyati .
moafagh bashi.
آگوست 23, 2008 در t 5:33 ق.ظ |
ما همیشه یا بعضی اوقات دچار اختلاط بین مال خود کردن یک چیز یا یه شخص و عشق به یک چیز یا یک شخص میشیم. اگه زمانی تو زندگیتون عاشق شدین این به این معنی نیست که اون مال شماست معنیش اینه که یادش همیشه در دل زندست با شماست و در کنار شما .
اگر هم تا حالا عاشق نشدین عشق رو نفی و نهی نکنین.
دوست شما
کامران
آگوست 31, 2008 در t 5:14 ق.ظ |
salam aziz
omedvaram k hameshe ayam shad bashi va hechvaght ento nabenamet
manam ba edat movafegham va to tasavorate zehnem n edaro peade mekonam.
be harfe eno on ham gosh nade
harche dele tanget mekhad bego
to en doro zamone beghole goftani kasi yare kasi nest.
bay dear
آوریل 9, 2009 در t 7:17 ب.ظ |
عشق یک جنون بی قانونه. سالهاست معشوقم رفته و ندیدمش. اما قدرت دوست داشتنش روز به روز زیاد تر میشه. درست مثل اینکه مثلا مادرت بمیره آیا هر چه بگذره دلتنگ تر نمیشیم؟؟ از خدا فقط سلامتی و صبر میخوام. من وبلاگ ندارم اما مطالب شما خوب و روان بود. متشکرم
ژوئن 24, 2009 در t 4:21 ق.ظ |
برای تمام دوستانی که نظر گذاشتن ارزومندم:
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دست کم يکي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوام اگر جوان كه هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: اين مالِ من است.
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.
اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برابت آرزو کنم
بحرحال عشق خیلی وسیع و گستردست وهرکسی فراخور حال خودش ازش بهره میبره و حضشو میبره و به نظر من هر کس که به هر اندازه این عجیب ترین پدیده روزگار رو بفهمه زندگیش مفهوم پیدا میکنه
ژوئن 24, 2009 در t 4:28 ق.ظ |
این داستان هم میتونه عشق و دوست داشتن رو نشون بده
نام داستان: آن سوي پنجره
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .))
آگوست 4, 2009 در t 12:55 ب.ظ |
salam sara!
tarife kheili zibai az eshgh kardi , man k az tarifet khosham umad. inike digaran ghabul konan ya nakonan b tajrobe didgah va ghoveye takhayoleshun bastegi dare!! man vali ba tarifet movafegham!!!! movafagh bashi sara khanum.