ض مثل ضعیفه
By سارا
سیبیلهای کلفت و رگ گردن ور اومده و سگک کمربندی که رو تن یادگاری می نویسه…شاید اینها خیلی دور و قدیمی به نظر بیان. شاید آدم رو یاده فیلم فارسی های دهه 60 بندازه اما هنوز ته وجود مردهایی که دور و برمون می بینیم این حس غریب و آشنا هست که با یاد اوری این چیزها بدجوری حال می کنند و یادشون می یاد که زن یعنی “ضعیفه“!!
سریال ساعت شنی با نگاه عجیب و دردناکی که به مشکلات زنان جامعه داشت در عین تلخ بودن حس عجیبی رو در من ایجاد کرد..زن های این فیلم همه با مشکلات متفاوتی دست و پنجه نرم می کردند اما انگار روح دردهاشون یکی بود که یه سازگاری خاصی با هم داشتند .تو این فیلم هیچ کس بد نبود نه مینا رازی که دست به هر کاری میزد..نه عمه زهره که به دخترش دروغ گفته بود نه مهشید که بچه یکی دیگرو دزدید و نه حتی شعله و مهتاب و …
این فیلم در کنار مردی مثل خسرو خان که زنش رو به خاطر بچه دار نشدن طلاق داد و بعد با اصرار های بی مورد برای بچه دار شدن دخترش باعث تشدید بیماری اون شد..مردی مثل حامد رو داشت که حتی با بیماری روانی همسرش عاشقانه اونو دوست داشت ودر همه جای فیلم این احساس زیبا جاری بود
به هر حال این فیلم هم مثل باور غالب مردم نشون داد که زیباترین نقش زن مادر بودنه .من هم این حس بی بدیل رو قبول دارم اما آیا زنی که مادر نمی شه چیزی از ارزشهاشو از دست میده؟؟؟

پ.ن:به خاله جونم تبریک می گم که داره مادر میشه و قدم به دروازه بهشت می ذاره
This entry was posted on ژانویه 30, 2008 at 8:46 ق.ظ and is filed under اجتماعي, حقوق بانوان. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
ژانویه 31, 2008 در t 11:33 ق.ظ |
تمام روز در آئينه گريه مي كردم
بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود…
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از وراي پوست، سرانگشت هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه مي آميزد
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي اجاق هاي پر آتش، اي نعلهاي خوشبختي
و اي سرود ظرف هاي مسين در سياه كاري مطبخ
و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
و در وادي ديگر اينگونه مي نگارد :
من تكيه داده ام به دري تاريك
پيشاني فشرده زدردم را
مي سايم از اميد براين درباز
انگشت هاي نازك و سردم را
آن داغ ننگ خورده كه مي خندد
بر طعنه هاي بيهوده من بودم
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه “زن بودم.”
ژانویه 31, 2008 در t 8:47 ب.ظ |
وقتی خدا زن آفرید
از برگ گل تن آفرید
احساس عاشق بودن رو
به خاطر من آفرید
خدا رحمنش کنه ، روحش شاد…
سپتامبر 19, 2008 در t 8:36 ب.ظ |
سلام
)
تو کی قدم به بهشت ميزاری عتيقه؟
تو بری بهشت بعدش بهشت کجا بره؟!!
ژوئن 24, 2009 در t 7:05 ق.ظ |
شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده