
پشت این کوه تو نیستی
پشت این دریا تو نیستی
پشت هر چیزی که می توان دید تو نیستی
آن سوی همه ندیدن ها
روی پل کارون ایستاده ای
و شعرم را برای ماهی ها ریز ریز می کنی
توک سرد ماهی ها کرختی سر انگشتانم را به یادت نمی آورد
ماهی ها شعرم را در گشودن ها و بستن های ابدی دهان های سردشان
زمزمه می کنند
من عاشق می مانم
و تو بی تفاوت تر از کارون که می گذرد
می گذری!

ژانویه 18, 2008 در t 12:03 ب.ظ |
به دلم گفته ام اي ساده فراموشش كن
تاكجا چشم بر اين جاده ؛ فراموشش كن
دست بردار از او خاطره بازي كافي است
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن …
آن نگاهي كه دم آخر از او جا مانده …
پيش او برده و پس داده ؛ فراموشش كن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز …
دل كه در دره نيفتاده … فراموشش كن
…
گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت
دل ولي گفت نشو ساده ؛ فراموشش كن
به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت
اتفاقي است كه افتاده ، فراموشش كن…
و در نگاهي ديگر مي توان :
خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهای تنهايم گذاشت
خواهشی دارم… تو در تنهاترين تنهاييش تنهای تنهايش نذار
———————————————————————-
اين است معناي حضور …