ش مثل شعر
ادبیات شاخه جدا نشدنی زندگیه منه..مامانم می گه از 4 سالگی بابا برام کیهان بچه ها می خرید و من از همون روزها عاشق شعر هاش بودم و چندین بار از مامان می خواستم تا شعراشو برام بخونه..از وقتی یادم می یاد شعر گفتم البته اون اولها شعر هام در حد “مادر خوب و نازم لالایی بخون بخوابم” بود ولی از دوران دبیرستان که با انجمن شعر شهرمون آشنا شدم شعر هام یه شکل جدید پیدا کرد..حالا اما اون تراوشات غلیظ و پر حس تو گیر و دار و درس و زندگی و این دنیای سیمانی کم رنگ شده حالا دیگه منم و یه دفتر شعر که تاریخ آخرین کارش واسه 3-4 سال پیشه!

شعر زیبایی روح و روان انسان رو به عالم نشون میده و خدا زیبا ترین شاعر دنیا!نمی دونم شما شعری که تو ریختن برگها از درختها نهفته است یا تو ریزش یکریز بارون یا تو شکوفه های تازه واشده و یا حتی تو بهمنی که از کوه پایین می یاد رو می شنوید یا نه؟!
یه شعر زیبا اون قدر منو به وجد می یاره که اشک توی چشمام حلقه می زنه..بابام میگه من شاعر نیستم و شعر ندانم..من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم!..

This entry was posted on دسامبر 25, 2007 at 7:50 ق.ظ and is filed under اجتماعي, ادب و هنر, دل نوشته ها, شعر نظم. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
دسامبر 26, 2007 در t 11:33 ق.ظ
كيهان بچه ها !!
هِـــــــــــــــــــــي يادش بخير …
دسامبر 26, 2007 در t 9:52 ب.ظ
شاعران همیشه لطیف ترین روحیات رو داشتن ، نذار این دنیای سیمانی این لطافت رو ازت بگیره
دسامبر 27, 2007 در t 2:50 ق.ظ
سلام هم دانشگاهی.
نمی دونم چرا فکر می کنم میشناسمت.یه سری بهم بزن شاید دلیل این فکر رو فهمیدم.
منتظرما
ژانویه 2, 2008 در t 8:32 ب.ظ
1-سلام
2-اگه دانشگاه گیلانی نبودم چطوری هم دانشگاهی می شدیم؟؟!!
3-ببین منو نمیشناسی….
خُب،چی شد؟شناختی…اما من هنوز فکر می کنم که می شناسمت.
خبر از تو….