خ مثل خدا
By سارا
تو روزهای پر از خستگی و تنهایی و اعصاب خوردی خدا خواست و یه سفر غیر منتظره به مشهد پیش اومد…با همه فشار درس و کلاس و آزمون هفته دیگه با کله دعوت بابا و مامان رو پذیرفتم.هیچ چیز این سفر خوب نبود .نه همسفر ها نه راه و نه هیچ چیز دیگه…اما لحظه ای که وارد زیرزمین حرم شدم و دستامو گرفتم به ضریح و کم کم نزدیک شدم و سر آخر چسبیدم بهش به یه آرامش بی نهایت رسیدم .مثل خواب یه بچه وقتی داره تو بغل مادرش شیر می خوره…
خدا یه حس غریبه…یه حس که برای من کاملا اثبات شده است.به خاطر خانواده مسلمونم نیست که مسلمونم..به خاطره لحظه های عجیبیه که خدا اجازه داده تجربه کنم وبا تموم وجودم باورش کنم.
چند شب پیش خواب دیدم تنها نشستم
روی زمین نه به خدا بالا نشستم
اون جا هوا گرم بود و بدون پاییز
انگار که من بهارمو اونجا نشستم
بین گلای نسترن پونه و نرگس
بین تموم زیباها زیبا نشستم
پاک نبودم نمی دونم چرا اونجا
مثل ستاره میون پاکا نشستم
خاطره های رویا از یادم نمیره
اون شب که من تو چشمای خدا نشستم…
This entry was posted on اکتبر 16, 2007 at 5:18 ب.ظ and is filed under دل نوشته ها, شعر نظم, فرهنگي. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
اکتبر 18, 2007 در t 11:08 ق.ظ |
اگر تنها ترين تنها شوم ، باز هم خدا هست
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟
هميشه خدا رو فراموش كرديم… اين بار هم فراموش ميكنيم و ميگم:
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست
هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به ياد…
مويد؛پرتوان و شادان باشي
نوامبر 18, 2007 در t 11:59 ق.ظ |
پروردگارا :
در خانه فقیرانه خود
من چیزی دارم كه
تو در عرش كبریای خود نداری
كه من
چون تویی دارم
تو چون خودی نداری
سلام نمی دونم چی بگم آخه من عاشق امام رضام و با دیدن وبتون و خوندن متنی كه نوشته بودید دلم سیر دادید به حرم آقا ازتون ممنونم
امیدوارم موفق باشید
یا حق