ح مثل حاجت
By سارا
وقتی دوم راهنمایی بودم شروع کردم به نماز خوندن .بابا و مامانم خیلی حال میکردن .کم کم به شدت مذهبی شدم وسعی میکردم همه کارهای روزانم رو یه جورایی طبق اصول انجام بدم.یه دوستی هم داشتم که البته هنوزم دارم به اسم آزاده که پایه همه مسجد رفتنا و دعا خوندنام بود…مخصوصا شبهای قدر هر سال میرفتیم مسجدو چه حالی داشتیم.من که این قدر گریه میکردم به حال غش می افتادم اما اون حتی یه قطره اشگ هم نمی ریخت فقط به یه نقطه خیره میشد.

امسال بعد از 4 سال که تو این شهر دارم زندگی دانشجویی می کنم واسه اولین بار رفتم مسجد اونم شب قدر..حال خوشی بود.امسال خیلی آلوده بودم.خیلی آلوده تر از اون سالها که با آزاده می رفتم مسجد..ولی نمیدونم چرا مثل اون سالها نمی تونستم بگم:الهی العفو…!!امسال یه حاجت بزرگ داشتم که قبولیم تو کنکوره..و دعا واسه رفع مشکلی که واسه بابا پیش اومده.
امیدوارم سال دیگه شب قدر شادتر از امسال باشم…امیدوارم قدر لحظه ها رو بیشتر بدونم..امیدوارم حاجت روا بشم…هم من هم تو…
راستی اون شب بیشتر از همیشه به ستارالعیوب بودن خدا فکر می کردم که اگه این صفت زیبا رو نداشت چطور رومون می شد تو چشمهای هم نگاه کنیم؟؟!!
This entry was posted on اکتبر 6, 2007 at 9:36 ق.ظ and is filed under درهم و بر هم, دل نوشته ها. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
اکتبر 6, 2007 در t 9:43 ق.ظ |
هرگاه خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن. زیرا یا تو را از پشت می گیرد و یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت….
می 5, 2008 در t 4:47 ق.ظ |
به به چه خوب
همیشه سعی کن همون باشی که میخوای
همیشه واسه خودت دعا کن نه وقتی کی حاجت داری !
مشکل بابا هم ان شا اله حل میشه
کنکور قبول شدی دیگه؟!!
و اما جواب :
اعتماد حق به ما هر چی باشه همون آرزومون باشه