دیروز روز خاصی بود.شاید به خاطر دریا.شاید به خاطر ساحل.شاید به خاطر چشمهایی که خیره نگاهم می کرد و چیزی که دنبالش می گشتم رو توش پیدا نمی کردم.و همه اینها بی خوابی عجیبی رو به همراه داشت…نمی تونستم بخوابم نمی تونستم درس بخونم و حتی نمی تونستم به اتفاق هایی که اون روز افتاده بود فکر کنم.مزه شیرین همه چیز تلخ شده بود.می دونم یه اشتباه بزرگ باز داره وجودمو پر می کنه…ولی فراموش نکنم که باید فراموش کنم…
بگذریم!سرما خوردگی شدید و روزه داری و بی رحمی دوست نازنینم و درک نکردن علت این کاراش سرگیجه شدیدی برام ایجاد کرده…شاید گاز زدن یه سیب سرخ سر سفره افطار حالمو بهتر کنه!
مطمئن باش تو این چشما هم اونو پیدا نمیکنی دخترک… شیرینیش حتما با این قندای رژیمی بوده که زود به تلخی زده :پی
بگذریم، بدجور سرماخوردگیتو نصیبمون کردیا، دارم برات :دی
این دوست نازنین کیه که بیرحمه؟!!! حتما نازنین نیست. آخه نازنینا هیچ وقت بیرحم نیستن…
سپتامبر 21, 2007 در t 9:08 ق.ظ |
مطمئن باش تو این چشما هم اونو پیدا نمیکنی دخترک… شیرینیش حتما با این قندای رژیمی بوده که زود به تلخی زده :پی
بگذریم، بدجور سرماخوردگیتو نصیبمون کردیا، دارم برات :دی
این دوست نازنین کیه که بیرحمه؟!!! حتما نازنین نیست. آخه نازنینا هیچ وقت بیرحم نیستن…
سپتامبر 22, 2007 در t 3:24 ب.ظ |
گاز گاز … چقدر حالم بهتر شد …