نه که فکر کنی تو این مدت فراموشت کرده باشم یا بی خیالت شده باشم نه بابا !سرم شلوغ بود که اینم بهونه است همش از تنبلی بود.ولی حالا گذشته ها گذشته!جواب کنکور آزاد هم که اومد دوباره جزوه و کتبا از کمد بیرون اومدند و یه چند روزیه مهمونه اتاقمند و حالا حالا هم هستند….مجبورم خودمو با این جمله تکراری که امسال بیشتر تلاش می کنم گول بزنم ولی هر روز موقع درس خوندن یادم می یاد که پارسالم مثل امسال بود دیگه…ولی جدی دارم بی خیال گذشته می شما گاهی اصلا یادم میره که روزهای تکراری و ساکت امسال فقط به اندازه 7 -8 ماه از روزای پر ماجرا و شلوغ گذشته فاصله دارن!تنها چیزی که از گذشته تنهام نمی ذاره خاطره یه صداست که اونم داره کمرنگ میشه(بشنو و باور نکن!) .راستی فسقلی به دنیا اومد و کلکسیون دختر خاله های قد و نیم قدم تکمیل شد…یکی دیگه از اعضای این کلکسیون هم هفته پیش عروس شد .به هر حال این مدت دور دور دختر خاله ها بود…
گ مثل کذشته
اکتبر 7, 2008 با ساراک مثل کلاغ پر
ژوئن 3, 2008 با ساراکلاغ همان موقع که انگشت همه هم بازی ها بلند شد،پرید.
بعدش قد همه همبازی ها بلند شد
بعدش بعضی از همبازی ها مثل کلاغ پریدند
و من هنوز انگشت اشاره ام روی گل وسط قالی منتظرم
تا کسی بگوید :کلاغ
بگویم:پر
اما انگار همبازی ها بودند که یک صدا گفتند:سارا که پر نداره…!!
پس خیالات بود پروانه شدن!
کودکی ها بود که با کلاغ پر ،پرید!
ق مثل قرار
می 17, 2008 با ساراوقتی منتظر چیزی یا کسی یا اتفاقی هستی ثانیه ها خیلی آزار دهنده می شند…روزهایی که گذشت فقط گذشت و چه خوب که گذشت..چیزی میان من و زندگی و شادی فاصله انداخت.اما حالا آرومم یا قراره که آروم باشم..قراره که بی قرار نباشم.قرار ه به قول و قرار هایی که با خودم و خدا گذاشتم عمل کنم…شاید دلم قرار بگیره
مامان و بابا رفتند سفر.جواب کنکور یکی دو روز دیگه میاد..مهلت تحویل پروژه ام داره تموم میشه..حالا تو بگو من چطور بی قرار نباشم؟

قرار بی قراریم!قرار بود مرا میان های و هوی دردها میان سیل اشکها به دست بی دریغ خود سکون دهی!قرارمانز خاطرت نرفته است؟…خدا رو شکر!
ف مثل ف.ا.ح.ش.ه
آوریل 23, 2008 با ساراتوی پارک یا کنار خیابون…موهای بلوند یا صورتی یا بنفش..چشمهایی که دو دو می زنه و همه جا رو می پاد!یه لبخند زننده با دندونای زرد و سیگار لای انگشت وناخن های مصنوعی…به چشم همه یه گرگ گرسنه به دنبال یه قربانی جدید..به چشم خودش دنبال مشتری…همه که عین هم کاسبی نمی کنند!!جوونا کم پول می دن اما مسن ها کیسه رو شل می کنند .درسته که وحشی و بو گندو اند اما دیگه به این خاطرات تکاری عادت کرده.اوایل خیلی به اتفاقاتی که براش می افتاد فکر می کرد…به اون لحظه های عذاب آور به اون خنده های اجباری..حتی تا مدتها چهره آدمها از ذهنش بیرون نمی رفت..اما حالا همه مثل همند…با چشمهای گرسنه پر از عقده هایی که همه رو سر اون خالی می کنند…اما برای اون فقط جیب این آدمها مهمه..حالا دیگه به هر قیمتی راضیه چون دیگه قیمتی نداره..

آخر شب شاید ساعتی برای آرامش وجود داشته باشه..برای اینکه پسر 5سالشو از خونه همسایه بیاره…اون کلاه گیس مسخره رو از سرش برداره و صورتشو از زیر این همه رنگ و لعاب پاک کنه و بتونه فقط یه نظر خودشو،خود واقعی شو تو آینه ببینه…یادش بخیر اوایل هر شب که می اومد خونه تصمیم می گرفت از فردا سالم زندگی کنه اما حالا دیگه مدتهاست که چیزی به نام عذاب وجدان رو تجربه نکرده…اما هنوز هم شبها یه خواب های عجیبی میبینه…خواب یه خونه زیبا ویه مرد مهربون که پسرشو در اغوش گرقته و به چشماش خیره شده اما تو چشماش خبری از هوس نیست …تو چشماش یه چیز قشنگه.. یه چیز آرامش بخش..آرامش..آرامش..!!

غ مثل غرور
آوریل 9, 2008 با ساراپلان اول :
سرت رو بالا می گیری و محکم قدم بر می داری.دیگه هیچ چیز تو این دنیا نیست که بتونه تو رو تحقیر کنه.مهم نیست که خیلی زیبا یا خیلی پولدار یا خیلی با کلاس نیستی،مهم اینه که هر چیزی که داری رو با دستهای خودت به دست آوردی.به داشته هات افتخار می کنی و واسه رسیدن به نداشته هات تلاش می کنی.حالا دیگه یه حس گرم توی قلبته و یه اطمینان محکم توی قدمهات…شاید بشه اسم این احساس جدیدت رو گذاشت غرور!

پلان دوم:
لازم نیست جواب سلامشون رو بدی.اصلا لازم نیست نگاهشون کنی.اونها اصلا در حد و اندازه تو نیستند.تو خیلی چیزها داری که خیلی ها ندارند.تو یه عالمه تحصیلات،یه عالمه زیبایی،یه عالمه پول و یه عالمه…یه عالمه…از این چیزا داری دیگه.بی خیال که همه می گن تو آدم مغروری هستی .اصلا مگه غرور بده..آره با افتخار بگو که آدم مغروری هستی!
پلان سوم:
بذار هر کی هر جور دلش می خواد زندگی کنه. هر چی دلش می خواد بگه.حقارت؟غرور؟بی خیال بابا…!جواب کنکور کی می یاد؟؟راستی سال نو مبارک!!
ع مثل عشق
مارس 6, 2008 با ساراساعت نزدیکه 3 صبحه و توی این ساعت شاید عجیب باشه که راجع به عجیب ترین پدیده روزگار بنویسی..من همه نوعشو قبول دارم:تو یه نگاه.با یه صدا.با یه بوسه حتی با یه خیال…لازم نیست دیگران حکم بدن که عاشق شدی یا نه..فقط خودت باید بفهمیش،حسش کنی و راجع بهش حکم بدی.ولی من راجع به خودم یه قانون دارم که البته احتمالا فقط راجع به خودم جواب میده اونم اینه:وقتی می خوام بفهمم که احساس علاقه ای که به کسی دارم عشق یا یه دوست داشتن معمولی به مدت یک دقیقه به دنیای بدون اون فکر میکنم،به اینکه اون دیگه نباشه….اون وقت اگه از این حس نفسم گرفت و مثل دیوونه ها سرمو تکون دادم تا این فکر از مغزم خارج بشه باورم می شه که این عشقه…

من دیوونه عشقم.تو تموم عمرم( جز 5 ماه) وقتی یه فیلم عاشقانه میدیدم به دو تا آدم عاشق تو فیلم حسودیم میشد…اما توی اون پنج ماه همه عاشق های دنیا بودند که به من حسودیشون میشد…بگذریم !این چیزها دیگه خیلی قدیمی و دمده شده..الان دختر پسرها سیگاری می کشند و بعد یه hard sexخفن فریاد می زنند که عاشقتم…
اون وقت من به یاد عشقی پر پر می زنم که روی پل کارون ایستاده بود و می خواست از شدت عشق خودشو بندازه زیر پل.عشقی که خیانت کرد و بهونه آورد…من احمقم که اسمشو گذاشتم عاشق..اینم خیالاتیه برای خودش.گفتم که من همه جورشو قبول دارم…حتی عشق نوشتن توی وبلاگی که عشق یه نفر دیگه بهت هدیه داده و تو به عشق اینکه بیاد حرفاتو بخونه از عشق قدیمیت می نویسی با اینکه اون بارها گفته که باید فراموش کنی ولی نگفته که چرا باید فراموش کنم…
عشق امروزی من راستی چرا باید فراموش کنم؟؟
ظ مثل ظلم
فوریه 24, 2008 با سارابلاخره روز موعود فرا رسید…شاید این کنکور به حساسیت کنکوری که 4 سال پیش دادم نبود اما به هر حال حساسیت های خاص خودش رو داشت
من خیلی به عدالت اعتقاد دارم و مطمئنم که هر کسی زحمت کشیده باشه نتیجه زحماتشو می بینه…یه چیزی از دیروز تو ذهنم تکرار میشه:
“خدا به هیچ کس ظلم نمی کنه.”حتی اگه تو بعضی حوادث احساس کنی داره در حقت ظلم می شه باید به این فکر کنی که قانون زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفاست که ما بتونیم در مورد رویداد های دور برمون قضاوت کنیم..من که به شدت به زنجیره بودن حوادث زندگی اعتقاد دارم…ظلمی که روزی کسی در حقت کرده روز دیگه ای تو در حق کس دیگه میکنی…یه روز مظلوم مظلومیم و یه روز هم ظالم ظالم
اما اون چیزی که جای گفتگو نداره این که:خدا به هیچ کس ظلم نمی کنه…

ط مثل طلاق
فوریه 6, 2008 با ساراهمیشه قصه های آشنایی نا تمومه…

ض مثل ضعیفه
ژانویه 30, 2008 با ساراسیبیلهای کلفت و رگ گردن ور اومده و سگک کمربندی که رو تن یادگاری می نویسه…شاید اینها خیلی دور و قدیمی به نظر بیان. شاید آدم رو یاده فیلم فارسی های دهه 60 بندازه اما هنوز ته وجود مردهایی که دور و برمون می بینیم این حس غریب و آشنا هست که با یاد اوری این چیزها بدجوری حال می کنند و یادشون می یاد که زن یعنی “ضعیفه“!!
سریال ساعت شنی با نگاه عجیب و دردناکی که به مشکلات زنان جامعه داشت در عین تلخ بودن حس عجیبی رو در من ایجاد کرد..زن های این فیلم همه با مشکلات متفاوتی دست و پنجه نرم می کردند اما انگار روح دردهاشون یکی بود که یه سازگاری خاصی با هم داشتند .تو این فیلم هیچ کس بد نبود نه مینا رازی که دست به هر کاری میزد..نه عمه زهره که به دخترش دروغ گفته بود نه مهشید که بچه یکی دیگرو دزدید و نه حتی شعله و مهتاب و …
این فیلم در کنار مردی مثل خسرو خان که زنش رو به خاطر بچه دار نشدن طلاق داد و بعد با اصرار های بی مورد برای بچه دار شدن دخترش باعث تشدید بیماری اون شد..مردی مثل حامد رو داشت که حتی با بیماری روانی همسرش عاشقانه اونو دوست داشت ودر همه جای فیلم این احساس زیبا جاری بود
به هر حال این فیلم هم مثل باور غالب مردم نشون داد که زیباترین نقش زن مادر بودنه .من هم این حس بی بدیل رو قبول دارم اما آیا زنی که مادر نمی شه چیزی از ارزشهاشو از دست میده؟؟؟

پ.ن:به خاله جونم تبریک می گم که داره مادر میشه و قدم به دروازه بهشت می ذاره
ص مثل صدا
ژانویه 17, 2008 با سارا
پشت این کوه تو نیستی
پشت این دریا تو نیستی
پشت هر چیزی که می توان دید تو نیستی
آن سوی همه ندیدن ها
روی پل کارون ایستاده ای
و شعرم را برای ماهی ها ریز ریز می کنی
توک سرد ماهی ها کرختی سر انگشتانم را به یادت نمی آورد
ماهی ها شعرم را در گشودن ها و بستن های ابدی دهان های سردشان
زمزمه می کنند
من عاشق می مانم
و تو بی تفاوت تر از کارون که می گذرد
می گذری!

